Reply to this topicStart new topic
10 صفحه V   1 2 3 > »   
> داستان کوتاه (ترسناک و، عاشقانه ، تخیلی ....)

 
ahmadhide
پست پنجشنبه ۲۳ دي ۱۳۸۹ - ۲۱:۰۱
پست #1


گروهبان دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 395
تشکرها: 189 *
تاریخ عضویت : دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۹:۴۷
از : فعلاً ایران
کد کاربری : 30,949
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


شروع می کنم فقط خواهشاً نظر بدید
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
ahmadhide
پست پنجشنبه ۲۳ دي ۱۳۸۹ - ۲۱:۰۳
پست #2


گروهبان دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 395
تشکرها: 189 *
تاریخ عضویت : دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۹:۴۷
از : فعلاً ایران
کد کاربری : 30,949
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


جن در مصر




اين داستان : ابوکف مصري

در تاریخ 1359 شمسی اتفاقی بوقوع پیوست که افکار عمومی مردم مصر را به خود معطوف کرد این اتفاق چنین بود : مرد سی وسه ساله ای به نام عبدلعزیز ملقب به ابوکف که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود وبه نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه کانال سوئز به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ناچار جبهه راترک کرده به شهر خود بازگشت تادر کنار مادر وبرادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد .در همان شب اول که از غم واندوه رنج می برد ناگاه زنی را دید که لباس سفید وبلندی پوشیده وسر را با پارچه سفیدی پیچیده در اولین دیدار او را همچون شبحی که بر دیوار نقش بسته باشد مشاهده کرد .زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نمود وبه بستر ابوکف نزدیک شد وگفت : ای جوان اسم من حاجت است وقادر هستم بزودی بیماری تورا درمان کنم لکن به یک شرط که بادختر من ازدواج کنی .
ابوکف جوابی نداد زیرا وحشت قدرت بیان را از او گرفته بود واو را در عرق غوطه ور کرده بود .زن دوباره سخن خودرا تکرار نموده اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم وقصد کمک به شما وبه نوع انسانها را دارم ودر همین حال از دیواری که آمده بود ناپدید شد .ابوکف این قضیه را به کسی اضهار نکرد زیرا می ترسید اورا به دیوانگی متهم سازند .باز شب دوم دوباره حاجت امد وتقاضای شب اول را تکرار کرد ابوکف نتوانست جواب قاطعی دهد . شب سوم باز آمد و گفت : تنها کسی که می تواند خوشبختی تورا فراهم کند دختر من است ابوکف مهلت خواست تا در این خصوص فکر کند . بعد تصمیم گرفت که اول شب در اطاقش را از داخل قفل کند وبه رختخواب برود تا کسی نتواند وارد شود اما یکدفعه دید که حاجت ودخترش از درون دیوار عبور کردند ونزد او امدند وتا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره دختر نگاه کرد ٬ دید چهره جذاب ٬ بدن لطیف قد کشیده ٬ گردن بلند ومثل نقره می درخشد .رو کرد به حاجت و گفت : من شرط شما را پذیرفتم . حاجت وسیله عروسی رافراهم کرد شب بعد با موسیقی وساز ودهل عروسی را انجام دادند ٬ در حالی که کسی از انسانها ان آواز را نمی شنید .عروس را با این وضع وارد خانه کردند .
حاجت عروس وداماد را به یکدیگر سپرد واز خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است . روز بعد هنگامی که مادر وبرادران متوجه شدند که ابوکف سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت . این شادی بطول نیامجامید زیرا که بزودی روش ورفتار ابوکف تغییر کرد ٬ او در اطاقش می نشست وبجز موارد محدود بیرون نمی آمد .تمام کارهای لازم را مانند غداخوردن واستحمام را همانجا انجام می داد ٬ تمام روز وشبش را در پشت در سپری می کرد . بالاخره برادران او متوجه شدند که او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند .گمان کردند عقلش را از دست داده ٬ اما او با همسر زیبایش در عیش ونوش وخوشبختی بود وطی دو سال همسرش برای او دو فرزند بدنیا آورد .همسر وفرزندانش نیز در کنار او در همان اطاق بسر می بردند وتنها او می توانست انها را ببیند وصدایشان را بشنود .
یک شب حاجت به دیدار او آمد وگفت : من تصمیم دارم بواسطه تو امراض انسانهای بی بضاعت را معالجه کنم واز تو تقاضا دارم منزل دیگری برای سکنی انتخاب کنی زیرا با بودن مادر وبرادرانت در اینجا ٬ همسر و فرزندانت آزادی ندارند . سه روز بعد ابوکف در شهر شبر الخیمه منزل کوچکی اجاره کرد ونقل مکان نمود در آن منزل فعالیت خود را در زمینه درمان ومعالجه بیماران آغاز کرد وموفق شد گونه هایی از نازایی وفلج وبیماری های کبد وکلیه وسرطان سینه را معالجه کند ٬ عمل های جراحی موفقیت آمیزی را پشت سر گذاشت وعمل های آپاندیس وزائده جگر را هم انجام میداد . او از هر بیمار برای معاینه 25 قرش دریافت می کرد .هر بیماریی را به محض مشاهده تشخیص می داد لکن معالجه وجراحی بیماران رایگان بود .گاهی بیماران خود را با استفاده از گیاهان معالجه می کرد واکثر اوقات داروها را از پول خود خریداری می نمود ٬ طولی نکشید که آوازه ابوکف فراگیر ومحدوده فعالیتش گسترش یافت شخصی که بگزارشهای مربوط به فعالیت پزشکی بدون مجوز رسیدگی می کرد تمام فعالیت های ابوکف را گرد اوری کرده وبه محکمه قاضی تحقیق رد کرد . در نتیجه از سوی قاضی تحقیق حکم بازداشت ابوکف صادر شد.
ابوکف در محکمه قاضی اعتراف کرد که بنا به دستور حاجت به معاینه و معالجه افراد بیمار می پردازد واضافه کرد که من جرات مخالفت وسر پیچی از دستورات ایشان را ندارم واگر جزئی کوتاهی شود مورد اذیت و آزار قرار می گیرم ٬ قاضی تحقیق از نام و آدرس حاجت برای دستگیریش از ابوکف سوال کرد ناگهان متوجه شد که حاجت انسان نیست بلکه زن مومنه ای از جن است . ناچار به تحقیق خود پایان داد وحکم بازداشت چهار روزه ابوکف را صادر نمود ودستور داد او را به دادگاه قانونی روانه کنند .هنوز قاضی کار خود را تمام نکرده بود که به سر درد شدیدی مبتلا شد و مجبور شد دفتر کارش را ترک کند ودر منزل استراحت کند. در روز شنبه 15 اوریل 1980 دادگاه شبر الخیمه جلسه خود را به ریاست قاضی تشکیل داد ابوکف در دادگاه به تمام اتهامهایی که نسبت به وی شده بود اعتراف کرد ٬ قاضی خواست مهارت وتوانایی متهم را بیازماید لذا از او خواست تا بیماری هایی را که 6 تن از وکلاء به آن دچاربودند را مشخص نمایند .
ابوکف از این آزمون با سر بلندی وموفقیت بیرون آمد و بیماری هر یک از وکلاء را تشخیص داده وداروی مناسب را برای آنها تجویز نمود سپس نوبت قاضی رسید وبعد از او تمام افراد حاضر در دادگاه مورد معاینه قرار گرفتند .گفتگو میان قاضی و ابوکف بسیار مهیج بود .حضار با فریاد بلند تکبیر می گفتند قاضی وقتی که با این ماجرای مهم روبه رو شد حکم کرد ابوکف باید به بیمارستان روانی تحویل داده شود تا وی مورد برسی قرار گیرد ومدت بازداشت وی تا جلسه بعدی تمدید شد . روزنامه الجمهوریه این ماجرا را به صورت مشروح چاپ کرد ٬ پخش این مطلب جنجال فراوانی به راه انداخت .
تعدادی از علما و پزشگان روان پزشک دست به کار شدند ونظریه خود را در این مورد ابراز نمودند عده ای تهمت دروغگویی به او زدند وعده ای او را بیمار روانی می دانستند وبرخی او را با نیروهای نامرئی مرتبط می دانستند ولی با این حال کسی نتوانست موفقیت ابوکف را در تشخیص ومعالجه واجرای عمل های جراحی موفقیت آمیزش خنثی کند ودر بین مردم از اشتها بیاندازد . وقتی که دوباره دادگاه در 22 آوریل برگزار شد قاضی دادگاه ابو کف را از اتهامات وارده بی گناه و مبرا دانست ودر متن حکم آمده بود که متهم ذکر شده مجبور به انجام این امر بوده (یعنی معالجه) وهیچگونه اختیاری نداشته ٬ و ضمنا توانایی مقابله با این نیروی نامرئی را نداشته و از طرفی هم بر دادگاه ثابت شده که اقدام متهم مبنی برمعالجه ومعاینه کاملا صحیح بوده در حالیکه خود متهم اقرار نموده که از علوم پزشکی چیزی فرانگرفته و دادگاه قادر نیست که به یقین اعلام نماید متهم با جن ها در ارتباط است .بر همین اساس متهم بی گناه است .
ابوکف پس از شنیدن حکم با صدای بلند لا اله الا الله را تکرار می نمود وبه روزنامه نگاران گفت : حاجت هنگام جلسه در دادگاه حضور داشت ودر موقع قرائت حکم توسط قاضی پشت سر قاضی قرار داشت ووقتی که روزنامه نگاری درمورد خصوصیات حاجت از ابوکف سوال کرد ابوکف گفت : من از پاسخ این سوال معذورم فقط آنچه می توانم بگویم این است که حاجت از نسل جن است.
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
ahmadhide
پست پنجشنبه ۲۳ دي ۱۳۸۹ - ۲۱:۰۷
پست #3


گروهبان دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 395
تشکرها: 189 *
تاریخ عضویت : دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۹:۴۷
از : فعلاً ایران
کد کاربری : 30,949
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


قلب خبرچين


درسته!عصبی بودم، خیلی وحشتناک عصبی بودم و هستم . اما چرا می گویید دیوانه ام؟ بیماری حس هایم را قوی کرده بود تخریب ویا گنگ نکرده بود. ازهمه بیشتر حس شنیدن را. همه چیز آسمان و زمین را می شنیدم. چیزهای زیادی از جهنم می شنیدم. چطور می توانم دیوانه باشم؟ گوش کنید! و ببینید که چطور در سلامتی و آرامش می توانم کل داستان را برایتان تعریف کنم.


ممکن نیست بتوانم بگویم که چطور این فکر به ذهن ام رسید و شب و روزم را شکار کرد.


منظورخاصي نداشتم. خشم نبود. پیر مرد را دوست داشتم. هیچ وقت با من بد رفتاری نکرد. هیچوقت به من توهین نکرد.اشتیاقی به طلاهایش نداشتم. فکرکنم مسئله چشم اش بود! بله همین !


یکی از چشم هایش من را یاد لاشخور می انداخت. چشمی به رنگ آبی روشن با پرده ای نازک روی آن. هر وقت به من دوخته می شد خون ام یخ می زد. به تدریج تصمیم گرفتم او را بکشم تا برای همیشه از شر نگاه اش خلاص شوم.


حالا نکته این جاست. شما فکر می کنید دیوانه ام. دیوانه ها هیچ چیز نمی دانند. اما باید مرا می دیدید. باید می دیدید که چقدرعاقلانه کارها را پیش بردم. با چه احتیاطی ، چه دور اندیشي و چه دورویی ای این کار را انجام دادم. هیچ وقت به اندازه ی هفته ی قبل از کشتن اش به او مهربان نبودم. نیمه های شب قفل در اتاق اش را باز می کردم و وقتی به حد کافی به اندازه ای که سرم از لای آن رد شود، بازمی شد فانوس را در اتاق می گذاشتم آنقدر که هیچ نوری از آن بیرون نزند و بعد به سرم اعتماد می کردم. ازاین که چقدر مکارانه به سرم اعتماد می کردم خنده تان می گیرد. به آرامی وارد می شدم طوری که مزاحم خواب پیرمرد نشوم. یک ساعت طول می کشید سرم را کاملا'' از لای در تو ببرم تا بتوانم او را در حال خوابیدن ببینم. چطور یک دیوانه می تواند اینقدر حساب شده این کار را انجام دهد؟ وقتی کاملا'' سرم را داخل اتاق می بردم فتیله فانوس را پایین می کشیدم اینقدر که فقط تابش ضعیفی روی چشم لاشخور بیفتد و این کاررا هفت شب طولانی انجام دادم، اما چشم همیشه بسته بود در نتیجه این کار غیرممکن بود چون این پیرمرد نبود که من را آزار می داد بلکه چشم شیطانی او بود. هر صبح وقتی خورشید طلوع می کرد وارد اتاق می شدم. با او حرف می زدم. صمیمانه نام اش را صدا می زدم و می پرسیدم که شب را چطور گذرانده. پس می بینید که پیرمرد باید خیلی تیز بود تا شک می کرد که هر شب درست ساعت دوازده وقتی خواب بود به او نگاه می کردم.


شب هشتم در باز کردن در اتاق خیلی احتیاط کردم. دقیقه شمار ساعت سریع تراز من حرکت می کرد. هیچ وقت قبل از آن شب به توانایی هایم پی نبرده بودم. ازفکر این که در را آرام آرام باز می کردم و او نمی توانست حتا اعمال و افکار من را تصور کند، احساس درايت مي كردم.


از این فکر با دهان بسته خندیدم و شاید شنید چون ناگهان تکان خورد مثل این که از خواب پریده باشد. حالا شاید فکر کنید من برگشتم اما نه. اتاق او به سیاهی قیر بود( چون کرکره ها از ترس دزد کاملا'' بسته بود) به خاطر همین می دانستم که نمی تواند باز شدن در را ببیند، پس به هل دادن در ادامه دادم.


سرم را تو بردم، داشتم فانوس را روشن می کردم که انگشت شستم روی چفت حلبی سر خورد و پیرمرد از خواب پرید وروی تخت نشست.


«کی اونجاست؟»


ساکت ماندم. برای یک ساعت حتا پلک هم نزدم و درعین حال صدای دراز کشیدن اش را نشنیدم. هنوز روی تخت نشسته بود و گوش می داد درست مثل من که هر شب گوش می دادم به صدای مرگ که از روی دیوارهمه چیز را نظاره می کرد.


خیلی زود صدای ناله ی خفیفی شنیدم. می دانستم که این ناله از وحشت مرگ است. نه از سردرد یا غصه. نه ! این صدای خفیف و سرکوب شده ای است که از اعماق روح بر می خیزد وقتی که از ترس لبریز شده است. صدا را خوب می شناختم. خیلی شب ها، درست در نیمه شب وقتی همه ی دنیا خواب بود از سینه ی من خارج شده بود و با آن انعکاس هولناک اش عمق گرفته بود، ترسهایی که من را پریشان می کرد. گفتم که آن را خوب می شناختم. احساس پیرمرد را می دانستم و هر چند که دردل ام می خندیدم اما دل ام به حال او می سوخت. می دانستم که با شنیدن اولین صدای خفیف روی تخت بیدار می شود. وقتی که روی تخت غلت مي زد ترس هایش بزرگ تر می شد. بی سبب سعی می کرد آن ها را تصور کند اما نمی توانست. به خودش می گفت ( چیزی جز صدای باد در دودکش بخاری نیست. فقط یک موش است که از روی زمین رد می شود یا زنجره ای که فقط یک بار جیرجیر مي كند). بله سعی می کرد با این فرضیات خودش را آرام کند. اما بیهوده بود. بیهوده، چون مرگ ، سايه ي سياه اش را برافراشته و او را احاطه كرده بود واین تاثیر حزن آور آن سایه ی غير قابل ادراك بود که باعث می شد که هر چند چیزی نمی شنود و نمی بیند باز هم حضور من را در اتاق احساس کند.


وقتی زمان زیادی را در نهایت بردباري بدون شنیدن صداي تخت صبر کردم، تصمیم گرفتم شکاف خیلی خیلی کوچكی روی فانوس باز کنم و نمی توانید تصور کنید چطور مخفیانه شكاف را باز كردم تا باریکه نوري مثل تار عنکبوت روی چشم لاشخور افتاد. پلك هايش باز بود و وقتی به آن خیره شدم بد جوري ترسيدم. با دقت آن را می دیدم، آبی مرده با حجابی پنهاني که مغز استخوان من را منجمد کرد. اما نمی توانستم چیزي از صورت یا بدن پیرمرد ببینم چرا که تابش نور را درست در نقطه ی مورد نظرتنظیم کرده بودم و حالا به شما نگفتم آن چه که شما اشتباها'' دیوانگی می دانید چیزی نیست جز قدرت احساس. صدای بم كش داري مثل صدای ساعتی که لای پنبه پیچیده باشی شنیدم. آن صدا را به خوبی می شناختم. صدای ضربان قلب پیر مرد بود. خشم مرا افزایش می داد درست مثل ضربات روی طبل که جسارت سربازها را تحریک می کند.


اما حتا در این لحظه هم آرام ماندم. به سختی نفس می کشیدم. فانوس را بی حرکت نگه داشتم. سعی کردم تا جایی که ممکن است نور را روی چشم اش نگه دارم. در این وقت صدای ضربه های جهنمی قلب بالا گرفت. تندتروتندترشد و هر لحظه بلند تر وبلند تر. باید وحشت زیادی به جان اش افتاده باشد. بلندترشد، هر لحظه بلندتر! می توانید کاملا'' بفهمید که چه می گویم؟ گفتم که عصبی ام و حالا در ساعت پایانی شب در میان سکوت هولناک آن خانه ی قدیمی چنین صدای عجیبی در من با وحشت غیر قابل کنترلی ایجاد هیجان می کرد. بازبرای چند دقیقه ای آرام ماندم. اما ضربان بلند ترو بلند تر می شد فکر کردم این قلب باید منفجر شود و حالا نگرانی تازه ای به دل ام چنگ انداخت. شاید این صدا را همسایه ای می شنید.


وقت پیر مرد سر رسیده بود. با نعره ای بلند فانوس روشن را رها کردم و پریدم وسط اتاق. یک بار فریاد کشید فقط یک بار. ظرف یک ثانیه انداختم اش روی زمین و تخت سنگین را روی اش برگرداندم. بعد با خوشحالی لبخند زدم اما برای چند دقیقه قلب با صدای خفه ای تپید. در هر صورت ناراحت ام نکرد. از پشت دیوار هم که شنيده نمي شد. آخر سر متوقف شد. پیرمرد مرده بود. تخت را جا به جا کردم و لاشه را معاینه کردم. بله سنگ شده بود. دست ام را روی قلب اش گذاشتم چند دقیقه نگاه داشتم. هیچ حرکتی نبود. او مرده بود. دیگر چشم هایش نمی توانست مرا آزار دهد. اگر هنوز فکر می کنید دیوانه ام وقتی کارهای عاقلانه ای را که برای پنهان کردن جسد انجام دادم تعریف کنم دیگر این طور فکر نخواهید کرد. شب به پایان می رسید و من با شتاب کار می کردم اما در سکوت.


سه قطعه از تخته های کف زمین اتاق را برداشتم و جسد را آن جا گذاشتم و تخته ها را با مکروهوشمندی کامل سر جایشان برگرداندم. هیچ کس قادر به دیدن چیز مشکوکی در اتاق نبود. هیچ چیز شستني وجود نداشت. نه لکه ای و نه خون.


وقتی کارم تمام شد ساعت 4 بود. زنگ ساعت كه به صدا در آمد، تقه ای به در خورد. هنوزهوا تاریک بود. با خوشحالی رفتم که در را باز کنم ، موردی برای ترس نبود. سه مرد که خود را پلیس معرفی کردند وارد شدند. همسایه ها در طول شب صدای فریاد مشكوكي شنيده و گزارش کرده بودند. پلیس برای تحقیق آمده بود.


لبخند زدم چرا باید می ترسیدم؟ به‌ آن ها خوش آمد گفتم.


بله، من در رویا فریاد کشیدم. پیرمرد ساکن این خانه خارج از کشور است. آن ها را درهمه ی خانه چرخاندم . گذاشتم خوب بگردند و آخر سر هم به اتاق پیر مرد بردم. من گنجینه ی او را دست نخورده وسالم به آن ها نشان دادم. در نهايت اعتماد به نفس صندلی ها را به داخل اتاق آوردم و خواستم که آن جا استراحت کنند وصندلی خودم را هم با شجاعت وحشیانه ای از این پیروزی درست روی نقطه ای که لاشه را زیر آن پنهان کرده بودم گذاشتم. پلیس ها قانع شده بودند. رفتارم آن ها را متقاعد کرده بود. راحت بودم. نشستند و درحالی که با خوشحالی به سوال هایشان پاسخ می دادم موارد مشابهی را مورد بحث قرار دادند. اما طولی نکشید احساس کردم که رنگ ام پریده و آرزو دارم که بروند. سرم درد گرفت و صدای زنگی در گوش هایم پیچید. اما هنوز نشسته بودند و گپ می زدند. صدای زنگ در گوش ام مشخص تر شد. با رها شدن از این احساس راحت تر حرف زدم اما ادامه پیدا کرد و قطعیت گرفت تا بالاخره فهمیدم که صدا در گوش هایم نيست.شکی نبود که حالا دیگر خیلی رنگ ام پریده بود. اما خیلی راحت حرف می زدم و با صدایی رسا حرف می زدم. اما صدا بالا گرفت. چکار می تونستم بکنم؟ صدای تیز بم و کندی بود بیشتر مثل صدایی که ساعت می دهد وقتی که لای پنبه پیچیده شده باشد. به سختی می شد نفس بکشم اما هنوز آن ها نمی شنیدند. من تندتر حرف می زدم . مشتاق تر اما صدا بلند تر می شد. بلند شدم و درباره ی موارد جزیی حرف زدم. با صدای بلند و حرکات عصبی، اما صدا باز بلند تر شد. چرا نمی رفتند؟ قدم زدم. با گام های سنگین قدم زدم، مثل این که از دیدن آن ها مضطرب باشم اما صدا باز بلند تر شد و خدای من چه کار می توانستم بکنم.


کف کردم. هذیان گفتم. قسم خوردم. صندلی ای که روی اش نشسته بودم تاب دادم و روی تخته ها کشیدم اما صدا بلند تر شد و به طور ممتد بلند ترشد، بلند تر بلند تر بلند تر وهنوز مردها با خشنودی گپ می زدند و می خندیدند. ممکن بود صدا را نشنوند؟ خدای بزرگ. نه نه شنیده بودند. مشکوک شده بودند می دانستند. با استفاده ار ترس م مسخره ام می کردند. هرچیزی از این رنج بهتر یود ! هرچیزی را می شد بهتر از این تمسخر تحمل کرد. آن لبخند های ریاکارانه قابل تحمل نبود. حس کردم یا باید فریاد بزنم با بمیرم! و حالا باز گوش بدهید بلند تر، بلند بلند تر، بلند تر!


فریاد زدم بی شرف ها بیشترازاین تظاهرنکنید : من مجرم ام.


الوار ها را برداشتم! این جا، این جا، این ضربان قلب پنهان شده ی اوست!

Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
donya1986
پست سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۶:۵۲
پست #4


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


داستان دختری که خدا از او عکس می‌گرفت!

دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ

همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد...

بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت ازطوفان

بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند

خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد

، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را

پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!

باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید!


ویرایش شده توسط donya1986: سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۶:۵۲


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
justi
پست سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۷:۱۸
پست #5


سفیر دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 1,117
تشکرها: 314 *
تاریخ عضویت : چهارشنبه ۲ تير ۱۳۸۹ - ۱۹:۱۹
از : :)
کد کاربری : 30,754
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


حکایات عبرت اموز از "ازوپ":
-پشه ای بر شاخ گاو نری نشست.مدتی بعد عزم در رفتن کرد و خواست که نظر گاو را هم جویا شود.گاو با تمسخر پاسخ داد:مگر متوجه امدنت شدم که متوجه رفتنت باشم؟!

-شکم و پاها با هم بحث می کردند.پا ها مدعی بودند که قوی ترند چرا که شکم را جا بجا می کنند،ام شکم در پاسخ گفت:حق با شماست!اگر من مواد مغذی را به شما نرسانم،نه تنها مرا،بلکه خود را هم نمی توانید جابجا کنید!

-خوکی،با گله گوسفندان در امیخت،روزی مرد چوپان دست ب رگرده خوک گذاشت و خوک شروع کرد به اه و ناله،گوسفندان او را سرزنش کردند و گفتند:چوپان هر روز این کار را می کند و ما اه و ناله نمی کنیم!خوک گفت:دستی که بر گرده شما می رود،برای شیر و پشمتان است،اما دستی که بر گرده من قرار داده می شود،برای گوشت من است!

روباهی گرسنه،نان و گوشت چوپانی را در شکاف درختی یافت،داخل شکاف شده و به غایت از ان غذا خورد.بهنگام بیرون امدن متوجه شد که بقدری خورده که قادر به بیرون امدن از درخت نیست.در همین حال دوستی را دید و از وی استمداد طلبید.رفیق پاسخ داد:چاره ساده است،انقدر بمان که مانند زمانی شوی که داخل شکاف شدی!


--------------------
... !
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۳
پست #6


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


عشق واقعی پیرمرد

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه

رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی

ندیده باشد.پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است.

هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت:

خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:اما من که می‌دانم او چه کسی است..!


ویرایش شده توسط donya1986: سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۰


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
donya1986
پست سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۸:۴۵
پست #7


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


چندتا دوست داری؟

پيرمرد به من نگاه کرد و پرسيد چند تا دوست داري؟گفتم چرا بگم ده يا بيست تا...جواب دادم فقط چند تايي..پيرمرد آهسته و به سختي برخاست و در

حاليکه سرش راتکان مي داد گفت:تو آدم خوشبختي هستي که اين همه دوست داري،ولي در مورد آنچه که مي گويي خوب فکر کن،خيلي چيزها

هست که تو نمي دوني،دوست، فقط اون کسي نيست که توبهش سلام مي کني،دوست دستي است که تو را از تاريکي و نااميدي بيرون مي کشد

درست وقتي ديگراني که تو آنها را دوست مي نامي سعي دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشند ؛دوست حقيقي کسي است که نمي تونه تو

رو رها کنه،صدائي است که نام تو رو زنده نگه مي داره حتي زماني که ديگران تو را به فراموشي سپرده اند،اما بيشتر از همه دوست يک قلب است.

يک ديوار محکم و قوي در ژرفاي قلب انسان ها؛ جايي که عميق ترين عشق ها از آنجا مي آيد؛پس به آنچه مي گويم خوب فکر کن زيرا تمام حرفهايم

حقيقت است،فرزندم يکبار ديگر جواب بده چند تا دوست داري؟

سپس مرا نگريست و درانتظار پاسخ من ايستاد

با مهرباني گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط يکي و آن تو هستي


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
justi
پست سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ - ۲۲:۱۰
پست #8


سفیر دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 1,117
تشکرها: 314 *
تاریخ عضویت : چهارشنبه ۲ تير ۱۳۸۹ - ۱۹:۱۹
از : :)
کد کاربری : 30,754
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


حکایات عبرت اموز از "ازوپ"(2):
سگی در جلوی خانه روستایی خواهبیده بود که گرگی او را غافل گیر کرد،چیزی نمانده بود که گرگ او را بدرد که سگ خواهش کرد:من الان خیلی لاغر هستم،اما صاحب من با خانواده اش میخواهد به عروسی برود و بعد من از غذاهای درون خانه بسیار میخورم و وقتی چاق شدم،آن گاه اماده ام که شکار شوم!گرگ پذیرفت و چند روز دیگر برگشت.اما سگ را بر بام خانه دید و از وی خواهش کرد که برای شکار شدن پایین بیاید.سگ پاسخ داد:از این به بعد اگر مرا بر زمین خفته دیدی،منتظر عروسی نمان!

سگی شکاری تصادفا شیری را دید و او را تعقیب نمود،اما همین که شیر برگشت و شروع به غریدن کرد،ترسید و پا به فرار گذاشت.روباهی او را دید و به او گفت:ای جاندار بی خاصیت!اخر تو که طاقت نعره شیر را هم نداشتی،چگونه او را تعقیب میکردی؟

مردی،کشتی شکسته ای را دید،دست بر اسمان برد و به خدایان اعتراض کرد که چرا به خاطر یک خدانشناس در کشتی،همه را مجازات کرده اند.در همین لحظه مورچه ای پای او را گزید و و مرد با خشم هر چه تمامتر به لت و پار کردن موران پرداخت.در همین هنگام هرمس(خدای پیام رسان) ظاهر شد و گفت:چرا به خدایان حق نمی دهی که درباره انسانها همانطور قضاوت کنند که تو درباره موچگان قضاوت کردی؟

گاو چرانی،به هنگام چراندن دام ها یکی از گوساله ها را گم کرد.در نزد زئوس(خدای خدایان و ایزد صاعقه در اساطیر یونان) نذر کرد که در صورتی که دزد گوساله پیدا شود،بزی را به درگاه قربانی خواهد کرد.هنگامی که پا به جنگل گذاشت،شیر نری را مشغول خوردن گوساله یافت.رو به اسمان نالید:ای زئوس،بز را برایت قربانی می کنم،اما نذر می کنم که اگر از چنگال دزد رهایی یابم گاو نری نیز برایت قربانی کنم!


--------------------
... !
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
donya1986
پست چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۳
پست #9


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.

سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.

وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"

همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
Sarbaz_Galaxy
پست جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۱
پست #10


مدیر بازنشسته
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 4,193
تشکرها: 478 *
تاریخ عضویت : دوشنبه ۷ آذر ۱۳۸۴ - ۱۲:۰۰
کد کاربری : 14,365
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


QUOTE (justi @ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۹ - ۲۲:۱۸) *
حکایات عبرت اموز از "ازوپ":
-پشه ای بر شاخ گاو نری نشست.مدتی بعد عزم در رفتن کرد و خواست که نظر گاو را هم جویا شود.گاو با تمسخر پاسخ داد:مگر متوجه امدنت شدم که متوجه رفتنت باشم؟!

-شکم و پاها با هم بحث می کردند.پا ها مدعی بودند که قوی ترند چرا که شکم را جا بجا می کنند،ام شکم در پاسخ گفت:حق با شماست!اگر من مواد مغذی را به شما نرسانم،نه تنها مرا،بلکه خود را هم نمی توانید جابجا کنید!

-خوکی،با گله گوسفندان در امیخت،روزی مرد چوپان دست ب رگرده خوک گذاشت و خوک شروع کرد به اه و ناله،گوسفندان او را سرزنش کردند و گفتند:چوپان هر روز این کار را می کند و ما اه و ناله نمی کنیم!خوک گفت:دستی که بر گرده شما می رود،برای شیر و پشمتان است،اما دستی که بر گرده من قرار داده می شود،برای گوشت من است!

روباهی گرسنه،نان و گوشت چوپانی را در شکاف درختی یافت،داخل شکاف شده و به غایت از ان غذا خورد.بهنگام بیرون امدن متوجه شد که بقدری خورده که قادر به بیرون امدن از درخت نیست.در همین حال دوستی را دید و از وی استمداد طلبید.رفیق پاسخ داد:چاره ساده است،انقدر بمان که مانند زمانی شوی که داخل شکاف شدی!


حکایت هایی که گذاشتید زیاد جالب نبود یعنی حکایت باید یکم معنی دارتر باشه و به نظرم جمله های بالا اصلا بار پیامی نداشت !


مثلا !

QUOTE
-شکم و پاها با هم بحث می کردند.پا ها مدعی بودند که قوی ترند چرا که شکم را جا بجا می کنند،ام شکم در پاسخ گفت:حق با شماست!اگر من مواد مغذی را به شما نرسانم،نه تنها مرا،بلکه خود را هم نمی توانید جابجا کنید!


! اینجور جمله های دیگه قدیمی شده :دی یعنی چیز خاصی گفته نشده

QUOTE
-خوکی،با گله گوسفندان در امیخت،روزی مرد چوپان دست ب رگرده خوک گذاشت و خوک شروع کرد به اه و ناله،گوسفندان او را سرزنش کردند و گفتند:چوپان هر روز این کار را می کند و ما اه و ناله نمی کنیم!خوک گفت:دستی که بر گرده شما می رود،برای شیر و پشمتان است،اما دستی که بر گرده من قرار داده می شود،برای گوشت من است!


والا تا جایی من میدونم معمولا گوشت گوسفند معروف تره تا خوک !

QUOTE
روباهی گرسنه،نان و گوشت چوپانی را در شکاف درختی یافت،داخل شکاف شده و به غایت از ان غذا خورد.بهنگام بیرون امدن متوجه شد که بقدری خورده که قادر به بیرون امدن از درخت نیست.در همین حال دوستی را دید و از وی استمداد طلبید.رفیق پاسخ داد:چاره ساده است،انقدر بمان که مانند زمانی شوی که داخل شکاف شدی!


والا منکه نفهمیدم چی شد شما فهمدید واسه من توضیح بدید ! خوب یه روباهی یه اشتباهی کرد و حالا باید گرسنگی بکشه تا جبران بشه اما پیام خاصی نداشت ... یه جورایی هم درست نبود چون خیلی از اشتباهات قابل جبران نیست !

===

من چند وقت پیش یه حکایت خوندم خیلی جالب بود . یه روزی یه سری قورباغه راهی سفر میشن که تو راه یه چاه جلوشون سبز میشه و 2 تا از قورباغه ها پرت میشن تو چاه و دیواره وسطی چاه رو میگیرن و تلاش میکنن خودشون رو بالا بکشن ! قورباغه های دیگه بالای چاه جمع میشن و تلاش این 2 تا قورباغه رو نگاه میکنن و کم کم شروع میکنن به گفتن جمله های مثل ارتفاع خیلی زیاده و نمیتونید موفق بشید و چاره ای ندارید و غیر ممکنه بتونید بیایید بیرون و ... تا اینکه یکی از قورباغه ها بالاخره ناامید میشه و دست از تلاش میکشه و به قهر چاه سقوط میکنه . اما قورباغه دیگه انقدر تلاش میکنه تا بالاخره از چاره بیرون میاد ! قورباغه های دیگه دورش جمع میشن و ازش میپرسن چطور تونستی از چاه بیایی بیرون ؟ قورباغه جوابی نمیده و قورباغه های دیگه باز سوالشون رو تکرار میکنن اما بازم قورباغه جوابی نمیده تا اینکه یه روز مشخص میشه قورباغه کر و لال بوده و تمام این مدت فکر میکرده قورباغه های دیگه دارن تشویقش میکنن ...

پیام داستانی این حکایت این بود که اجازه ندید دیگران به سادگی شما رو ناامید کنن چون هیچ کس مثل خودتون به خودتون آگاهی نداره و ممکنه بتونید کارهایی رو بکنید که خیلی ها رو متعجب کنه ...

ویرایش شده توسط Sarbaz_Galaxy: جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۳:۰۸
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۰:۱۶
پست #11


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


درسته که این متنا اسمشون حکایت نیست (اما داستان کوتاه که هست) happy1.gif

داستان فرعون و شیطان

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را

تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی

درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت درکیست.

سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من بااین همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این

همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان

پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.



--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
justi
پست جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۲:۱۷
پست #12


سفیر دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 1,117
تشکرها: 314 *
تاریخ عضویت : چهارشنبه ۲ تير ۱۳۸۹ - ۱۹:۱۹
از : :)
کد کاربری : 30,754
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


از ویژگی جکایات ازوپ بهره گیری از ماجراهای خیالی و حیوانات و خلاصه هر چیز به غیر از انسان است.یعنی شما در اطراف خودتون انسانهایی رو نمی بینید که نقش شکم و یا پاها رو ایفا کنن؟و یا چنین گفت و گو هایی داشته باشن؟
در باره گوشت خوک و گوسفند هم بحثی نیست،اولا می دونیم که اونموقع حرام نبوده،(هر چند تو یونان چندان مهم نیست)دوما از پشم گوسفند برای پوشیدن بیشتر استفاده میکردند تا از گوشتشان،ولی از خوک چی؟پشم داره؟؟زیاده گویی نمی کنم،حالا شما فکر کن اونموقع گوسفند هم می کشتند.با این حال باز هم دستی که بر گرده خوک می رفت،100 در 100 مربوط به گو.شتش بود.
پیام دستان روباه هم یه پیام ساده بود،پس پیام داشت.می دونستید تنها حکایاتی که بدون شک یه پیامی توشون هست مال همین ازوپه؟چون اصلا به قصد نصیحت کردن حکایت می گفت!
پیام رو به زبان ساده براتون میگم:
گذشت زمان به حل مشکلات کمک می کند.
یا مثلا حکایت گاو و پشه انسانهایی رو به ما معرفی میکنه که بود و نبودشون فرقی به حال ما نداره.
با این همه از انتقادتون ممنونم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
برای انکه این پست کاملا بیهوده نشه،دو سه تا حکایت دیگه هم میذارم:
ثروتمندی از اهالی اتن با کشتی سفر میکرد.ناگهان طوفانی کشتی را درنوردید و سر انجام ان را غرق کرد.تمامی مسافران سعی می کردند با شنا خود را به ساحل برسانند اما ثروتمند اتنی خود را بر تکه چوبی گرفته بود و به درگاه اتنا نذر میکرد که اگر او را نجات دهد،هدایای فراوانی نثارش خواهد کرد.در همین حال مسافری از مسافران که مشغول شنا بود به او گفت:همه چیز را به اتنا وامگذار،خودت هم دست و پایت را تکان بده.
پیام:سخن معروف "از تو حرکت،از خدا برکت"
---------------------------------------------------------
روزی از روزهای تابستان،جانوران بخصوص قوباغه ها برای جشن ازدواج خورشید پایکوبی میکردند.در این هنگام قورباغه دانایی به انان گفت:ای نادان های ابله،چرا این همه خوشحالید!؟ایا میدانید اگر او ازدواج کند و فرزندی مثل خود بیاورد،چه بر سر ما خواهد امد؟
پیام:افراد ناران،بدون انکه به درستی یا نادرستی کار خود بیندیشند،شادی و پایکوبی می کنند.
---------------------------------------------------------
گرگی که استخوانی در گلویش گیر کرده بود،بدنبال کسی میگشت که ان را در اورد.در این هنگام به لک لکی رسید و از او خواست تا دربرابر مزد،او را از این عذاب نجات دهند.لک لک سرش را در دهان گرگ کر،استخوان را در اورد و طلب پاداش کرد.گرگ به او گفت:ای دوست نادان من!اینکه سرت را سالم از دهان من بیرون اوردی برایت کافی نیست؟؟!!
پیام:وقتی کسی به فرد نادرستی خدمت میکند،تنها انتظاری که ی تواند داشته باشد این است که گزندی از او نبیند.


--------------------
... !
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹ - ۲۳:۲۶
پست #13


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


چرا والدین پیر میشوند؟ !!!! ...

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد.

بنابراین، شماره منزل او را گرفت.کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی

است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده

شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من»


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست يكشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۱:۰۷
پست #14


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


رابطه ها
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگرراحفظ

کنند.وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی بهمین دلیل ازسرما

یخ زده میمردند.ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.

دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای
وجود دیگری مهمتراست.و این چنین توانستند زنده بمانند.

درس اخلاقی :

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین

نماید.


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
justi
پست يكشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۳:۲۷
پست #15


سفیر دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 1,117
تشکرها: 314 *
تاریخ عضویت : چهارشنبه ۲ تير ۱۳۸۹ - ۱۹:۱۹
از : :)
کد کاربری : 30,754
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


درخت صنوبر و بوته خاری با هم بحث می کردند،صنوبر خودستایی می کرد و می گفت:چطور خودت را با من مقایسه می کنی؟من بلند قامت و زیبا هستم و برای ساختن سقف معابد و بدنه کشتی ها به کار می روم.خار به او پاسخ داد:با این همه اگر تبر و اره ای را که به جانت می افتند را به یاد می اوردی،ارزو می کردی که ای کاش بوته ای خار بود!
پیام:هیچ کس نباید در زندگی لاف بزند،زیرا تنها افراد حقیر زندگی ارام و بی خطری خواهند داشت.

کلاغی به دامی گرفتار شد.از اپولون(خدای شعر،موسیقی و جوانی در اساطیر یونان) تقاضای کمک کرد و به در گاه او به راز و نیاز پرداخت.اما وقتی حاجتش بر اورده شد،عهد شکنی کرده و نذرش را ادا نکرد.از قضا مدتی بعد دوباره گرفتار شد و اینبار به هرمس(خدای پیام اور و بازرگانی در اساطیر یونان) روی اورد.اما هر مس به او گفت:چطور انتظار داری به تو که حامی پیشین خود را انکار و به او پشت کردی،اعتماد کنم؟
پیام:کسانی که به پشتیبان خود ناسپاسی کرده اند،به هنگام خطر نبایداز دیگران انتظار کمک داشته باشند.



--------------------
... !
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

Reply to this topicStart new topic
10 صفحه V   1 2 3 > » 
1 نفر در حال بازديد مبحث (1 نفر مهمان و 0 نفر موتورهاي جست و جو)
0 عضو :

 

IPB skin developed by: eXtremepixels
RSS نسخه چاپی زمان کنونی: پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۳ - ۱۰:۱۶