Reply to this topicStart new topic
2 صفحه V   1 2 >  
> داستان های کوتاه اما زیبا

 
dont-sansor
پست پنجشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۱:۴۷
پست #1


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


به نام خدا

دوستان سلام

اول یک توضیح کوتاه در را رابطه با ایجاد تاپیک:در مبحث کتاب و کتاب خوانی تاپیک هایی مشابه این تاپیک وجود دارد اما متاسفانه این تاپیکها توسط صاحب تاپیک همینطور به حال خود رها شده اند و مدت زیادی است که به روز رسانی نشده اند و فعالیت کاربران اولیه این تاپیکها نیز پس از مدتی کوتاه به پایان رسیده.این تاپیک رو زدم تا انشاءا... با همکاری اعضا بتوانیم به این مبحث کمکی هر چند اندک کرده باشیم.

اهداف :

-گسترش فرهنگ کتاب خوانی
-معرفی کتاب های برتر
-قرار دادن داستان های کوتاه و آموزنده
و ...

امیدوارم که این تاپیک بتواند به شما کمک بکند و مورد قبول شما قرار بگیرد.


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
dont-sansor
پست پنجشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۱:۵۹
پست #2


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


اینجا هم همینطور!!!

پیرمردی روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد.
سواری نزدیک شد و از او پرسید:هی پیری!مردم این شهر چه جور ادم هایی اند؟
پیرمرد پرسید:مردم شهر تو چه جوری اند؟
گفت:مزخرف!
پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!
بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سوال را پرسید.
پیرمرد باز هم از او پرسید:مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت:خب!مهربونند.
پیرمرد گفت:اینجا هم همینطور!!!


منبع

ویرایش شده توسط dont-sansor: پنجشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۹:۱۶


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
heidari
پست پنجشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۵:۴۳
پست #3


استوار دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 890
تشکرها: 283 *
تاریخ عضویت : شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۳:۰۷
از : سرزمين روياها _ بستر انديشه ها ( دارينوس )
کد کاربری : 29,961
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


با سلام

ممنو از شما به خاطر ايجاد تاپيك پيرامون كتاب

ولي لطفا جزييات مانند نام كتاب و منبع و نويسنده و ... را بنويس
براي پست دوم هم جزييات را بنويس

با سپاس


--------------------
دل بی دوست درخت بی ثمر است.
حضرت امام علی (ع)
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
dont-sansor
پست پنجشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ - ۲۰:۲۴
پست #4


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


اصل موضوع را فراموش نکن!!

مرد قوی هیکل,در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.روز اول 18 درخت برید.رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد.روز بعد با انگیزه ی بیشتری کار کرد,ولی 15 درخت برید.روز سوم بیشتر کار کرد,اما فقط 10 درخت برید.به نظرش امد که ضعیف شده است.نزدیک رئیسش رفت و عذر
خواست و گفت:((نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم,درخت کمتری می برم!!))
رئیس پرسید:((اخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟))
او گفت:(( برای این کار وقت نداشتم.تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!!))


منبع



ویرایش شده توسط dont-sansor: پنجشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ - ۲۰:۲۷


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
dont-sansor
پست جمعه ۱۱ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۵:۰۱
پست #5


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


هدیه تولد

مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه امد و دید که دخترش گرانترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است.مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک ان شب را با گریه به بستر رفت و خوابید.
روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است.مرد تازه متوجه شد که ان
روز,روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد.
اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است.مرد بار دیگر عصبانی شد و به دخترش گفت که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون ان قرار داد.اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه درون جعبه قرار داده است تا هر وقت غمگین بود یک بوسه از جعبه بیرون اورد و بداند که دخترش چقدر دوستش دارد!!

فایل پیوست شده  Mothers_Day.JPG ( 22.35K ) تعداد دریافت ها: 5



منبع


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
dont-sansor
پست شنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۶:۰۹
پست #6


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


فقر

روزی یک مرد ثروتمند,پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.انها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر,مرد از پسرش پرسید:
(( نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟ ))
پسر پاسخ داد:(( عالی بود پدر! ))
پدر پرسید:(( آیا به زندگی انها توجه کردی؟ ))
پسر پاسخ داد:(( فکر میکنم! ))
پدر پرسید:(( چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ ))
پسر کمی اندیشید بعد به آرامی گفت:((فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و انها چهارتا.ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و انها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود اما باغ ان ها بی انتهاست.))
در پایان حرف های پسر,زبان مرد بند امده بود.پسر اضافه کرد:((متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!))


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
dont-sansor
پست يكشنبه ۱۳ شهريور ۱۳۹۰ - ۲۲:۰۳
پست #7


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


مرد در چمنزار

مرد نجوا کرد:((خدایا با من صحبت کن)),آذرخش در اسمان غرید ولی مرد متوجه نشد.
مرد فریاد زد:((خدایا یک معجزه به من نشان بده)), یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.
مرد ناامیدانه گریه کرد و گفت:((خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم)), پس خدا نزد مرد امد و او را لمس کرد.
ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از انجا دور شد!!



اصل موضوع را فراموش نکن (2)!!

خانمی طوطی ای خرید.اما روز بعد ان را به مغازه برگرداند.او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند.صاحب مغازه گفت:((آیا در قفسش آینه ای هست ؟طوطی ها عاشق اینه هستند,انها تصویرشان را در اینه می بینند و شروع به صحبت می کنند.))ان خانم یک آینه خرید و رفت.
روز بعد باز ان خانم برگشت.طوطی هنوز صحبت نمی کرد.صاحب مغازه پرسید:((نردبان چه؟آیا در قفسش نردبانی هست؟طوطی ها عاشق نردبان هستند.))ان خانم یک نردبان خرید و رفت.
اما روز بعد باز هم ان خانم امد.صاحب مغازه گفت:((آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟نه؟خب مشکل همین است.به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند, حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد.ان خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.
وقتی که ان خانم روز بعد وارد مغازه شد,چهره اش کاملا تغییر کرده بود.او گفت:((طوطی مرد.))صاحب مغازه شوکه شد و پرسید:((آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟))ان خانم پاسخ داد:((چرا,درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت:آیا در ان مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟!!))

ویرایش شده توسط dont-sansor: يكشنبه ۱۳ شهريور ۱۳۹۰ - ۲۲:۱۱


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
dont-sansor
پست سه شنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۱:۴۳
پست #8


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


خب بعدش چی؟

یک تاجر امریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیری از بغلش رد شد که توش چند تا ماهی بود.از مکزیکی پرسید:چقدر طول کشید تا این چند تا رو گرفتی؟مکزیکی پاسخ داد:مدت زیادی طول نکشید.
آمریکایی: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
مکزیکی:چون همین تعداد هم برای سیر کردن خانواده ام کافیه.
آمریکایی:اما بقیه وقتت رو چه کار می کنی؟
مکزیکی:تا دیر وقت میخوابم,یکم ماهیگیری می کنم,با بچه هایم بازی میکنم,بعد می رم تو دهکده می چرخم.یه گیلاس مشروب می خورم و با دوستانم شروع می کنیم به گیتار زدن و اواز خوندن و خوش گذرونی.خلاصه این هم زندگی ماست.
آمریکایی: ببین من تو هاروارد درس خونده ام و می تونم کمکت کنم.تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری.بعد با درامد اون چند تا قایق دیگه هم اضافه می کنی.اون وقت کلی قایق برای ماهیگیری داری!
مکزیکی:خب بعدش جی؟
آمریکایی:به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی,اونها رو مستقیما به مشتری ها می دی و برای خودت کار و بار درست می کنی...بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می کنی...این دهکده کوچک را هم ترک می کنی و می ری مکزیکو سیتی...بعدا لس آنجلس و از اونجا هم نیویورک.. اونجاست که دست به کارهای مهمتر می زنی.
مکزیکی:اما آقا! این کار چقدر طول می کشه؟
آمریکایی:15 تا 20 سال!
مکزیکی:اما بعدش چی اقا؟
آمریکایی:بهترین قسمتش همینه:زمان مناسب که گیرت اومد می ری و سهام شرکتت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار برایت میلیون ها دلار عایدی داره.
مکزیکی:میلیون ها دلار!!! آه! خب بعدش چی؟
آمریکایی:اون وقت باز نشسته می شوی! می ری یه دهکده ساحلی کوچک,جایی که می تونی تا دیروقت بخوابی,یکم ماهیگیری کنی,با بچه هایت بازی کنی,بری دهکده و به گیلاس مشروب بنوشی و تا دیروقت با دوستانت گیتار بزنی و آواز بخونی و خوش بگذرونی...



منبع


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
shayan_s
پست سه شنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۲:۴۵
پست #9


سرهنگ دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,468
تشکرها: 483 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
از : ایران زمین
کد کاربری : 5,927
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


O / O / o
سه سنگ
شخصی در حال حرکت بود که مرد دیگری توجهش را جلب کرد. ایستاد و با تعجب به او نگاه کرد
دید که آن مردی سعی میکند تا سنگ کوچکی را از زمین بلند کند اما موفق نمیشود
کمی بعد آن مرد ، به سمت سنگ بزرگ تری می رود. آنرا برمیدارد و روی سنگ کوچکتر میگذارد. اقدام میکند برای بلند کردن هر دو سنگ ، می تواند از زمین جدایشان کند اما نکاملا از جا نکند و بلند نکرد
کمی بعد ، شخص ناظر درحالیکه تمام توجهش را مرد دیگر به خودش اختصاص داده بود با صحنه عجیب تری روبرو گشت:
مردی که سعی داشت سنگ کوچکی را بلند کند اما نتوانسته بود ، با گذاشتن سنگ بزرگ تری روی سنگ کوچک ، یک تکانی به آنها داد ، اما حالا سنگ خیلی خیلی بزرگتری را برداشته بود و حال روی دوسنگ دیگر میگذاشت . اقدام کرد برای بلند کردن هر سه سنگ و خیلی راحت بلندشان کرد!
مرد ناظر ، علت را از پیر مردی که میگذشت جویا شد...پیر مرد گفت که آن سنگ کوچکی که مرد سعی می کرد بلند کند ، همان دید مرد به گناهی بود که در انجام آن خود را ملامت میکرد ، سنگ دوم ، همان شیره ایست که مرد بر سر خودش مالید تا گناه را انجام دهد ، اما باز شک داشت که گناه کند یا نکند .و وقتی سنگ سوم را روی دیگر سنگ ها گذاشت ، فراموش کرد که خود را در انجام آن گناه ملامت میکرد و خیلی خیلی راحت گناه کرد و دست به گناه بزرگی زد...


با تلخیص ، تغییر و تشکیل مجدد داستان

ویرایش شده توسط shayan_s: سه شنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۲:۵۹


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
dont-sansor
پست چهارشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۰:۴۷
پست #10


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


میخ های روی دیوار

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.روز اول, پسر بچه 37
میخ به دیوار کوبید.طی چند هفته بعد,همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند,تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد.او فهمید که
کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است...
بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد.او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که میتواند عصبانیتش را کنترل کند, یکی از میخ ها را از دیوار در آورد.روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است.پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت:((پسرم! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی.اما به سوراخ های دیوار نگاه کن.دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود.
وقتی تو در هنکام عصبانیت حرف هایی می رنی,ان حرف ها هم چنین آثاری به جا می گذارند.تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری.
اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد.چون آن زخم سر جایش است.زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.))


منبع


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
dont-sansor
پست پنجشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۲:۴۳
پست #11


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


قشنگ کوچک

گفت:کسی دوستم ندارد.می دانی چقدر سخت است اینکه کسی دوستت نداشته باشد؟تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی.حتی تو هم بدون دوست داشتن...!
خدا هیچ نگفت.
گفت:به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است.چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم.آدم هایت از من می ترسند.مرا می کشند برای اینکه زشتم.زشتی جرم من است.
خدا هیچ نگفت.
گفت:این دنبا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها,مال قاصدک ها,مال من نیست.
خدا گفت:چرا مال تو هم هست.دوست داشتن یک گل,دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست.اما دوست داشتن یک سوسک,دوست داشتن تو کاری دشوار است.دوست داشتن کاری است آموختنی و همه رنج آموختن را نمی برند.ببخش کسی را که تو را دوست ندارد.زیرا که خنوز مومن نیست.زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته.او ابتدای راه است.
مومن دوست دارد.همه را دوست دارد.زیرا همه از من است.و من زیبایم.من زیبائیم,چشم های مومن جز زیبایی نمی بیند.زشتی در چشم هاست.در این دایره هر چه که هست,نیکوست.آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود.شیطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ کوچکم! نزدیک تر بیا و غمگین نباش.


منبع


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
shayan_s
پست جمعه ۱۸ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۱:۴۶
پست #12


سرهنگ دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,468
تشکرها: 483 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
از : ایران زمین
کد کاربری : 5,927
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


سلام.
منبع:داستانی از محمد علی ، کاربر سایت اعتقادات

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:

دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد،

یاد باباش افتاده که می گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی،

٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.

ویرایش شده توسط shayan_s: جمعه ۱۸ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۳:۱۱


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
dont-sansor
پست دوشنبه ۲۱ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۳:۲۱
پست #13


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


يك سنت


پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد. او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد. اين تجربه
باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.او در مدت زندگيش، 296 سكه 1 سنتي، 48 سكه 5 سنتي، 19 سكه 10سنتي، 16 سكه 25 سنتي، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت.در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان ا فرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حا لي كه از شكلي به شكلي ديگر در م ي آمدند، نديد . پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.


منبع

ویرایش شده توسط dont-sansor: چهارشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۲:۱۵


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
dont-sansor
پست چهارشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۲:۱۱
پست #14


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


اگر عمر دوباره داشتم


اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى م ىگرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار محتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام. ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه م ىرفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه م ىدادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى
كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم.به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.در روزگارى كه تقريبًا همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد:((شادى از خرد عاقل تر است.))
اگر عمر دوباره داشتم، ُ گلِ مينا از چمنزارها بيشترى می چيدم.


دان هرالد

ویرایش شده توسط dont-sansor: چهارشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۲:۱۴


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
soroush-R
پست چهارشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۲:۵۶
پست #15


سرور سور
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 738
تشکرها: 539 *
تاریخ عضویت : پنجشنبه ۱۱ دي ۱۳۴۸ - ۱۲:۰۰
از : ايران
کد کاربری : 26,556
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


همه ی داستانات تکرای اند.جدید بذار.


--------------------
به نام خدا




Go to the top of the page
 
+Quote Post

Reply to this topicStart new topic
2 صفحه V   1 2 >
1 نفر در حال بازديد مبحث (1 نفر مهمان و 0 نفر موتورهاي جست و جو)
0 عضو :

 

IPB skin developed by: eXtremepixels
RSS نسخه چاپی زمان کنونی: چهارشنبه ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۸:۴۷