Reply to this topicStart new topic
10 صفحه V  < 1 2 3 4 5 > »   
> داستان کوتاه (ترسناک و، عاشقانه ، تخیلی ....)

 
im_kipex
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۵
پست #31


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 81
تشکرها: 18 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۲:۰۸
از : Sisil
کد کاربری : 29,097
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


سلام
من یه عضو ساده سایت دارینوسم ولی ازتون خواهش می کنم در مورد بازی و کنسول های بازی بحث کنیم بهتره!
اینجا که کتابخونه نیست!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
justi
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۲۱:۵۱
پست #32


سفیر دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 1,117
تشکرها: 314 *
تاریخ عضویت : چهارشنبه ۲ تير ۱۳۸۹ - ۱۹:۱۹
از : :)
کد کاربری : 30,754
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


تالار مربوط به بازی هم هست!برید اونجا فعالیت کنید.


--------------------
... !
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۱
پست #33


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


داستان افتخار بزرگ

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده

است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند

چه محشری می شود.و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد….حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به

خانه برگشت.پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟…

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این

شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق

خود رفت و لباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او

را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده

بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس

آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی

خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.



--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
im_kipex
پست چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۹
پست #34


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 81
تشکرها: 18 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۲:۰۸
از : Sisil
کد کاربری : 29,097
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


راست میگیااااااااااااااا
شرمنده!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
donya1986
پست پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۶:۳۳
پست #35


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


داستان عاشقانه زیبا و غمگین

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت:"متشکرم".

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم.

اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد.خودش بود .گریه می کرد.دوستش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمیخواست تنها باشه.من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن

فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .من با کسی قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر".

ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون

چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم.

به من گفت:"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.

من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با

همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت:

تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم.

اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت:"تو اومدی ؟ متشکرم"

سالهای خیلی زیادی گذشت.

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره

دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش

بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه

آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

ای کاش این کار رو کرده بودم ................."ا



--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
im_kipex
پست پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۰
پست #36


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 81
تشکرها: 18 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۲:۰۸
از : Sisil
کد کاربری : 29,097
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت: در را شکستي! بيا تو!

در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود، به طرف دکتر دويد: آقاي دکتر! مادرم!! و در حالي که نفس نفس ميزد ادامه داد؛ التماس مي کنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است!

دکتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه کسي نمي روم!

دختر گفت: ولي دکتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود.

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد، جايي که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودي در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: بايد از دخترت تشکر کني، اگر او نبود حتما ميمردي.

مادر با تعجب گفت: ولي دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالاي تختش اشاره کرد.

پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا .....!!

Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
im_kipex
پست پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۱
پست #37


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 81
تشکرها: 18 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۲:۰۸
از : Sisil
کد کاربری : 29,097
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


يک روز آخر زندگي

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و

عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و

زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و

گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز

ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.”

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز… با يك روز چه كار مي توان كرد؟ …” خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته

است و آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد”، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يك روز زندگي كن.”

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد، اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش

بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.”

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال

بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ….

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما … اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن

خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل

دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد. فرداي آن روز فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!”



زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه كه بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است. امروز را از

دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
donya1986
پست جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۰:۴۱
پست #38


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


ثروت کوروش چقدر بود؟

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر

غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو

به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان

داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس

کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی

بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.



ویرایش شده توسط donya1986: جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹ - ۲۲:۰۵


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹ - ۲۲:۰۰
پست #39


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی



قضاوت زود ممنوع

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال

حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده

بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و

دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!



--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۶:۴۲
پست #40


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


عشق در بيمارستان...

لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند.

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و

حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که

سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد.

صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد.

موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد:گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را

ببندید.درس ها چطور است؟نگران ما نباشید.حال مادر دارد بهتر می شود.بزودی برمی گردیم...

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند.

زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت:

« اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.»

مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت:«این قدر پرچانگی نکن.»

اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی

حس و حرکت را به اتاق رساندند.عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود.

مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت.

مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد.فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد.با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.

از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد.زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می

خواست او همان جا بماند.همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد.هر شب، مرد به خانه زنگ می زد.همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می

شد.روزی در راهرو قدم می زدم.وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت:گاو و گوسفندها چطورند؟یادتان نرود به آنها برسید.

حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی

نیست.مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد.

بعد آهسته به من گفت:

خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود

می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود.

از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم.

عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها

نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.



--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
webpro
پست شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۷:۱۵
پست #41


مدیر مبحث
نماد گروه
گروه : مدیران ویژه
ارسال ها: 5,164
تشکرها: 537 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
کد کاربری : 5,816
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


دیار خوبان



لاله و سوسن همه جا دميده است و عطر ياسمن همه جا پيچيده. هوا چنان لطيف است که دل سنگ شور ميزند و درخت بروي پا بند نميشود شعر و موسيقي از آسمان رحمت فرود مي آيد و مهر و محبت از در و ديوار برون ميتراود تا چشم کار ميکند زيبايي است و تا گوش ميشنود حديث مشتاقي...
مردم را ميديدم که راه ميروند اما قامتهاي همه کشيده و چهره ها چون گل شکفته نه چيني در جبين بود و نه کينه اي در سينه جز نيکي باري به دوش نميگرفتند و جز صفا راهي نميرفتند اگر خاري به پاي يکي ميخليد اشک از ديده ديگري فرو ميچکيد غمهاي نهفته را ميديدند و حرفهاي نگفته را ميخواندند زبانشان نگاه بود. يک کتاب سخن را به نيم نظر در مييافتند و يک دنيا درد را با يک لبخند درمان ميبخشيدند ... هرکس بدلخواه خود پي کاري ميرفت و به فراخور حال پاداشي ميگرفت. توانگران رحم ميکردند و بي چيزان صبر ... آنان ميدانستند که اگر ندهند ستمگر به زور ميستاند و اينان آگاه بودند تا رنج نبرند روي راحت نخواهند ديد. رئيس مودب و مهربان بود و مرئوس مطيع و محجوب بجاي ريشخند دلسوزي ميکردند و عوض اينکه به درد بيفزايند به زخمها مرهم مينهادند. بزرگي را در دانش و تقوي ميدانستند نه در ظاهرسازي و ريا.
در مدارس کميت را فداي کيفيت ميکردند و بيش از برون به درون ميپرداختند تربيت را از تعليم برتر ميشمردند و قبل از عالم شدن آدم شدن ميخواستند. علم براي تصديق و تصديق براي پول و پول براي هوس نبود. هر که از اين مدارس برميخاست به جاي خود مينشست و از حد خود پا فراتر نمينهاد. يکي را خواستند به انجمن شهر برگزينند ابا کرد که فلان از من بهتر است. ديگري را آمدند وزير کنند شغل آزاد را ترجيح داد. جاي ديگر شاعران گرد آمدند و آنرا که شيداتر و گويا تر بود به بزرگي برگزيدند و حسد نورزيدند. تاجي از گل بر سرش نهادند و فرياد شادي برآوردند که خدا اين موهبت را به تو ارزاني داشته تو روشني بخش محفلي بسوز تا بيفروزي!...
گفتم در ديار ما رسم است که هر که دل ببازد ولو بناحق ناله ها ساز کند و گله ها آغازد و خاموشي را نشان فراموشي بداند و دلدار همچون غزال رميده بيوفا و گريز پا باشد چه روي داده که در ديار شما حال دگرگون است؟ گفتند آنرا که جان پاک است از مهرورزي چه باک و آنجا که دل به گفتگو برخيزد به زبان بازي چه حاجت. گفتم اکنون که با شما هستم اين احوال را در مييابم وه چه حال بهشتي دارم اما شما را بخدا چه کرديد که اينهمه خوب شديد نغمه اي به گيرايي آواي يار و نسيم بهار به گوشم رسيد و ندا از عالم بالا آمد که...
انصاف ... انصاف ...
با اين صداي آسماني نرمک نرمک ديده گشودم و بخود گفتم: خواب ما به بود از عالم بيداري ما...

(این متن رو چند سال پیش هم در یکی از تاپیکها گذاشتم و یکی از دوستان خوش ذوق و خوش صدا متن رو خونده و میکس کردند) یادش به خیر...


--------------------

Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۹ - ۲۳:۵۲
پست #42


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


گل صداقت

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران

جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پير قصرماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق

شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :

به هر يک از شما دانه ای میدهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را برای من بياورد... ملکه آينده چين می شود.

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه

گلکاری را به او آموختند، اما بی نتيجه بود ، گلی نروييد . روز ملاقات فرا رسيد ،

دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيارزيبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد :

اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند : گل صداقت...

همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست يكشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۸
پست #43


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی



فرار به خاطر عشق

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید:آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند:با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند.برخی؛ دادن گل و هدیهو برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان

کردند.شماری دیگر هم گفتند:با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب

شدند. یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ

صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس

فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و

زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. پسر اما پرسید:

آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد:

نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره‌های بلورین اشک، صورت او را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرارمی‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا

کردن جانش، پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

عشق پر معنا ترین کلمه ایست که انسان در زندگی خود گفته است



--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
donya1986
پست دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۷
پست #44


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


دو راهب

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.

از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین

گذاشت .راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : " مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و

زیارت هستیم !این عملت درست بر عکس دستورات بود !"و ادامه داد : " تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ "

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد

و جواب داد:" من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! "



--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۷:۰۲
پست #45


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست

داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات میخرم

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا

انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

Reply to this topicStart new topic
10 صفحه V  < 1 2 3 4 5 > » 
1 نفر در حال بازديد مبحث (1 نفر مهمان و 0 نفر موتورهاي جست و جو)
0 عضو :

 

IPB skin developed by: eXtremepixels
RSS نسخه چاپی زمان کنونی: جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۲:۴۲