Reply to this topicStart new topic
10 صفحه V  < 1 2 3 4 > »   
> داستان کوتاه (ترسناک و، عاشقانه ، تخیلی ....)

 
donya1986
پست يكشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۲۱:۰۷
پست #16


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


قلب کوچولو !!!! ...

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت

است و آدم را اذیت می‌کند.برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌

دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی

که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.خب راست می‌گویم دیگر . نه؟

پدرم می‌گوید :‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در

بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...

قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...خب... بعد از مدت‌ها که فکر

کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم..

اما...اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...

خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم. پس، همین کار را کردم.

بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:

برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...

فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟

اما وقتی نگاه کردم،‌ خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت

هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....

من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم...

اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است !!!

یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد

بیرون تا صندوق را بردارد ...


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
donya1986
پست دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۰:۳۲
پست #17


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


حواستان به منبع سوال باشد

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست. مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از

مدتی از کشیش پرسید:

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت:روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است!

مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد...

بعد کشیش از او پرسید:

تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت:

من روماتیسم ندارم! اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۸
پست #18


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


داستان تلخ قصابی

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام مي‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوريم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.



--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۷
پست #19


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


داستان جذابیت

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه

جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کناراو بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .

او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی وعشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول،

احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند :اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به اواعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه

می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابروکمانی و ... . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق

ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید

هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده

دنیا و به خواهرم می گفت : بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول

چگونه این را فهمیده بود .سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش

احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :

برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی

صورتش در حیرتند .روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .





--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۲:۱۸
پست #20


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


پیله ابریشم

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.

ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص خواست به پروانه کمک کندو با يك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده

بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار

شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش

ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و

هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.



--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست يكشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۴:۱۸
پست #21


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


دو همسفر و دعا برای دیگری

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ

نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است که از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا برداشتند و هرکدام گوشه ایی از جزیره را برای دعا و

عبادت برگزیدند.

نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست و فردای آن روز کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد اول رسید. حالا مرد دوم هیچ

کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست و به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود دریافت کرد. ولی مرد دوم هنوز هیچ

نداشت.

روزی مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا آن روز کشتی ایی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد اول خواست به

همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود اندیشید: مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که

درخواست ها ی او بی پاسخ مانده، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از او پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های همسفرم که پذیرفته نشد،

پس بهتر است همینجا بماند.

پاسخ آمد: اشتباه می کنی. تو مدیون او هستی! زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید: مگر او چه خواست که باید مدیونش باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم !



--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۳:۱۶
پست #22


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی



معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید

و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش

صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد..بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:خانوم... مادرم مریضه...اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...

اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم

مشقامو ...معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . .


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
justi
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۰:۳۴
پست #23


سفیر دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 1,117
تشکرها: 314 *
تاریخ عضویت : چهارشنبه ۲ تير ۱۳۸۹ - ۱۹:۱۹
از : :)
کد کاربری : 30,754
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


تغییر
فردی در دوران کودکی،تصمیم گرفت که دنیا را تغییر دهد.
بزرگتر شد،دید که تغییر دادن دنیا کار سختی است،پس تصمیم گرفت تا کشورش را تغییر دهد.
بزرگتر شد،دریافت که تغییر دادن کشور هم چندان ساده نیست،عزم کرد تا شهرش را تغییر دهد.
بزرگتر شد،تغییر دادن شهر را دشوار یافت،تصمیم گرفت تا محله اش را تغییر دهد.
چهل ساله شد،دید که تغییر دادن محله هم سخت است.با خود گفت:اگر در تمام این مدت سعی در تغییر دادن خود کرده بودم،شاید تا کنون جهان را تغییر می دادم!!

تولد
تاستان بود و سالگرد تولد دختربچه ای نزدیک بود.والدینش به او گفتند :اگر از خدا چیزی بخواهی،حتما به تو پاسخ خواهد داد.دخترک بلافاصله گفت:من از خدا می خواهم که در شب تولدم برف ببارد!
والدینش پشیمان از حرفی که زده بودند،مضطرب شدند که در شب تابستانی برف از کجا خواهد امد!!پس توکل کردند.
شب تولد دخترک رسید و همه به شادی و طرب مشغول شدند.پس از پایان مراسم پدر به دختر گفت:دخترم،ناراحتی که برف نبارید؟
دختر پاسخ داد:نه پدر!همانطور که گفتید من از خداوند پاسخ گرفتم!من خواستم که برف ببارد و خدا گفت:نه!و این پاسخ خدا به من بود!!!

زهر و عسل!
مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ

می گوید حرفی نزد و ...

استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به
دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و
بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط
ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!


--------------------
... !
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
sawanti
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۱:۰۰
پست #24


ژنرال دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 403
تشکرها: 153 *
تاریخ عضویت : جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ - ۱۱:۳۸
از : دارینوس
کد کاربری : 30,359
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


به جاي نويشتن اينها خبر و نقد و.... در سايت قرار دهيد تا سايت بهتر بشه؟


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
donya1986
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۱:۰۵
پست #25


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


QUOTE (sawanti @ دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۶:۰۰) *
به جاي نويشتن اينها خبر و نقد و.... در سايت قرار دهيد تا سايت بهتر بشه؟

اگه قرار بود تو این قسمت خبر و نقد بزارن که اسمشو میذاشتن اخبار نه داستان کوتاه!!! hee hee.gif


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
sawanti
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۲:۰۱
پست #26


ژنرال دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 403
تشکرها: 153 *
تاریخ عضویت : جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ - ۱۱:۳۸
از : دارینوس
کد کاربری : 30,359
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


من نگفتم اينجا گفتم تو سايت تا سايت پيشرفت كنه


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
javad2111
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۲:۴۹
پست #27


سرباز بالاتر از صفر دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,324
تشکرها: 224 *
تاریخ عضویت : جمعه ۲۵ تير ۱۳۸۹ - ۰۳:۵۳
از : جزیره سیدریفت
کد کاربری : 30,822
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


QUOTE (sawanti @ دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۷:۰۱) *
من نگفتم اينجا گفتم تو سايت تا سايت پيشرفت كنه

متاسفانه بعضی از اعضا (و همچنین مدیران) موضوعات اصلی این فروم را رها کرده اند و در تاپیک های بی فایده ای(برای این فروم) مثل این تاپیک فعالیت می کنند.
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
justi
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۲:۵۹
پست #28


سفیر دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 1,117
تشکرها: 314 *
تاریخ عضویت : چهارشنبه ۲ تير ۱۳۸۹ - ۱۹:۱۹
از : :)
کد کاربری : 30,754
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


استاد!شما که هی می گی دارینوس عقبه و شرکتهای دیگه خوبن داری کار مفیدی انجام میدی؟الان اگه همه پستهای شما رو بررسی کنن 3/4 اونها فقط انتقاده و اینکه اسفند دارینوس چی می ده بیرون و مدرن چی داده بیرون و از ین حرفها.الانم با این کارات داری موضوع همین تایپیک بی فایده رو عوض می کنی .شما یکم فعالیت کن بلکه مام الگو بگیریم.


--------------------
... !
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
javad2111
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۳:۰۹
پست #29


سرباز بالاتر از صفر دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,324
تشکرها: 224 *
تاریخ عضویت : جمعه ۲۵ تير ۱۳۸۹ - ۰۳:۵۳
از : جزیره سیدریفت
کد کاربری : 30,822
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


QUOTE (justi @ دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۷:۵۹) *
لانم با این کارات داری موضوع همین تایپیک بی فایده رو عوض می کنی .

خوبه! حداقل به این موضوع که این تاپیک بی فایده است اعتراف کردید!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
justi
پست سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۳:۱۱
پست #30


سفیر دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 1,117
تشکرها: 314 *
تاریخ عضویت : چهارشنبه ۲ تير ۱۳۸۹ - ۱۹:۱۹
از : :)
کد کاربری : 30,754
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


بحثو با تو ادامه نمی دم.من از حرف خودت استفاده کردم که گفت یاینجا بی فایدست.شگر شما هم عوض کردن موضوع تایپیک های دیگرانه!چرا موضوع تایپیک های شما هیچ وقت عوض نشده؟اگه حرفی داری تو پیام خصوصی بگو تا اینجا هم به کار خودش برسه.
ویرایش:
از تندی سخنم معذرت می خوام!تایپیک گفت و گوی ازاد و داستان و ... عضو جدا نشدنی هر فرومیه.از نظر بازی و اخبار و ... هم اینجا یکم ضعیفه و به یه محرک احتیاج داره.یه نفر باید کار رو شروع کنه تا بقیه هم دنبالش بیان.من که خیلی به اخبار و ... وارد نیستم،شما و sawanti شروع کنین،مطمئن باشید پشتیبانی هم دارید!من یه تایپیک ترینر ایجاد کردم،اول قصد داشتم خودم به صورت اتوماتیک ترینر اپلود کنم،اما adsl من محدوده و اجازه اینکارو نمیده.گفتم هر کی خواست درخواست کنه براش می ذارم،کسی در خواست نکرد.دیدم سر سوزنی در داستان و حکایت و نقل سررشته دارم،گفتم بیام اینجا،هر چی باشه بهتر از یه فروم مردست.من و شما تو خیلی چیزها با هم اختلاف نظر داریم،من معتقدم که دارینوس اطلاع رسانی بکنه یا نکنه فرقی نداره،در حالی که شما این رو یه مسئله جدی حساب می کنید.شما می گید همچین تایپیکی تو فروم اضافست و من می گف عضو جدانشدنی یه فرومه.
چون با هم اختلاف نظر داریم خوبه که با هم بحث کنیم ولیکن فضا و قوانین فروم هم اجازه این کار رو نمی ده.اما یه بخش داریم به اسم پیام خصوصی که اگه از مسدودیت در اومد به بحث هامون ادامه میدیم.
موفق باشی.


--------------------
... !
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

Reply to this topicStart new topic
10 صفحه V  < 1 2 3 4 > » 
2 نفر در حال بازديد مبحث (2 نفر مهمان و 0 نفر موتورهاي جست و جو)
0 عضو :

 

IPB skin developed by: eXtremepixels
RSS نسخه چاپی زمان کنونی: سه شنبه ۴ تير ۱۳۹۸ - ۱۱:۱۲