Reply to this topicStart new topic
10 صفحه V  « < 8 9 10  
> داستان کوتاه (ترسناک و، عاشقانه ، تخیلی ....)

 
donya1986
پست شنبه ۱۸ تير ۱۳۹۰ - ۰۴:۵۵
پست #136


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


QUOTE (kill3rrr @ جمعه ۱۷ تير ۱۳۹۰ - ۱۱:۲۹) *
ببخشید منابع رو ذکر کنید لطفا.ممنون


راستش منبع خاصی ندارم دوستام ایمیل میکنن و اگه قشنگ باشه میذارم اینجا ؛ اکثرا منبعشون ایمیلمه big smile.gif

ویرایش شده توسط donya1986: شنبه ۱۸ تير ۱۳۹۰ - ۰۴:۵۵


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
donya1986
پست پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۴
پست #137


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


پاسخگویی

درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شبْ پهلوی خودش خوابانیدی. شبی دید که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد. گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟
گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما (درس های) یک هفته پیشِ استاد عرضه می باید که از بیم در خواب نمی روم مبادا که درمانم، آن دوریش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره ای زد و بی هوش شد.
چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی رود پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرار عرض باید کرد حال چگونه باشد؟


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
donya1986
پست پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۶
پست #138


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


بشکن و بخور

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن.
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!
بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
donya1986
پست پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۰:۴۷
پست #139


ملکه دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 697
تشکرها: 548 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۳:۴۲
کد کاربری : 31,012
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


دو دوست

دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان عبور ميکردند.
بين راه سر موضوعی اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکی از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگری سيلی زد. دوستی که سيلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چيزی بگويد،روی شنهای بيابان نوشت "امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد".

آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند. تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سيلی خورده بود؛ لغزيد و در آب افتاد. نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ بر روی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد: "امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد".

دوستش با تعجب پرسيد: بعد از آنکه من با سيلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بيابان نوشتی ولی حالا اين جمله را روی تخته سنگ حک ميکنی؟ ديگری لبخند زد و گفت:
"وقتی کسی ما را آزار ميدهد؛ بايد روی شنهای صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما ميکند بايد آن را روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد."


--------------------
ســـالـــهــــاســـت کـــه گـــذشــتـــه ام از خــویـــش .... یــــادم بــــه خــیـــــر!
Go to the top of the page
 
+Quote Post

Reply to this topicStart new topic
10 صفحه V  « < 8 9 10
3 نفر در حال بازديد مبحث (3 نفر مهمان و 0 نفر موتورهاي جست و جو)
0 عضو :

 

IPB skin developed by: eXtremepixels
RSS نسخه چاپی زمان کنونی: جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۲:۵۶