Reply to this topicStart new topic
4 صفحه V  « < 2 3 4  
> بیاییدیک بازی نامه بنویسیم, نویسندگی ِ اتفاقات یک بازی!

 
HITM4X
پست پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۳:۰۹
پست #46


مدیر بازنشسته
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,769
تشکرها: 1665 *
تاریخ عضویت : پنجشنبه ۲۴ دي ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
از : ایران - گیلان - لاهیجان
کد کاربری : 6,509
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


شایان جان سلام ... بازم مثل قدیما فعاالی ، واقعا بهت تبریک میگم.... شماها هستین کـــه دارینوس رو تا الان زنده نگه داشتین ....

این ایدت رو هم خیلی قبول دارم و فکر میکنم واقعا جاالب باشه ... امیدوارم همینطور مثل قبل ادامه بدی و موفق باشی .


--------------------
هنوز هم نفس میکشیم ...
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
shayan_s
پست جمعه ۲۱ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۱:۵۹
پست #47


سرهنگ دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,468
تشکرها: 483 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
از : ایران زمین
کد کاربری : 5,927
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


سلام HitMax جان!
نماز و روزه ی گرفته ات قبول.
از اینکه چنین میگویی ممنونم.
منم امیدوارم هرجا هستی موفق باشی winking.gif


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
shayan_s
پست سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۴:۰۳
پست #48


سرهنگ دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,468
تشکرها: 483 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
از : ایران زمین
کد کاربری : 5,927
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


سلام
ادامه بازینامه ، در زیر میبینید...

ویرایش شده توسط shayan_s: سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۴:۳۵


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
shayan_s
پست سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۴:۲۹
پست #49


سرهنگ دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,468
تشکرها: 483 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
از : ایران زمین
کد کاربری : 5,927
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


QUOTE
شما وظیفه دفاع از جناح خودتان را دارید و باید با دشمن مقابله کنید.

بعد از فرماندهی و حضور شما در جنگ نابرابر ، اگر موفق شدید تمام مزدوران دشمن را د رجناحتان شکست بدهید و پیام پیروزی بر بالا یا کنار صفحه ظاهر شد ، حال باید به شایانسو کمک کنید. نکته اینجا ، این است که کشته شدن شما یعنی شکست و گیم اور. حال در ادامه بازی ، اگر پیروز شدید باید به جناح دیگر بروید. نقشه آنجا را ندارید اما اگر یارانتان در این پیروزی زنده ماند باشند به دستور شما همراهتان خواند بود و نقش بادیگارد را ایفا خواهند کرد. وقتی وارد جناح شایانسو شدید ، آنجا درگیری ادامه دارد یا ندارد. شایانسو شکست‌خورده یا هنوز میجنگد. اگر هنوز میجنگد باید به او کمک کنید تا پیروز شود. اگر شکست‌خورده باید با نیروهایتان دشمن را شکست دهید. در غیر اینصورت به محض ورود به جناح شایانسو آن‌ها به سوی شما آمده و شما را مورد حمله قرار خواهند داد. بهرحال یا شایانسو یا جنازه شایانسو را باید بیابید.
اگر با شایانسو پیروز شوید و دشمن عقب نشینی بکند یا کشته شود ، شایانسو به کنار پنجره رفته و اعلام می‌دارد که باورم نمیشود! آن‌ها شکست خوردند...که تیری به او اثابت میکند و نقش بر زمین می‌شود و صدای آندورا شنیده می‌شود که میگوید: شایانسو...تو باختی...وصدای رفتن ماشین...
در این حالت که موقع مرگ شایانسو در کنارش هستید اما در حالت دیگر که باید جنازه اش را پیدا کنید ، مهلت چند دقیقه‌ای برای شما توسط بازی تعیین می‌شود تا ، شایانسو را قبل از مرگش پیدا کنید و به حرف‌های او گوش دهید. نکته اینجاست که دشمن آنموقع از آنجا رفته. و اگر کسی از یاران باقی‌مانده باشد ، کنار بازیکننده میماند.

در هر دو شکل پیدا کردن جنازه شایانسو یا تیرخوردن او ، او با شما حرف می زند: مدیر ، میخواست از تو سوء‌استفاده بکند. او تو را میشناخت. من خودم بفرمان او گذشته تو را جستجو کردم. مدیر بی انصافی کرد و به تو نگفت که تو...کی بودی... تو مرد بزرگی بودی ...من همیشه میخواستم که مدیر موضوع را به تو بگوید...اما نگفت..قبل از اینکه فراموش کنی کی هستی ، مدرعامل یک شرکت تجاری بودی...بعد از اینکه فراموش کردی کی هستی ، مردی تو را به بازی گرفت تا گذشته‌ات را پنهان کند.
شخص اول: مدیر میخواست گذشته مرا پنهان کند؟چرا؟
شایانسو ادامه میدهد: نه...مدیر نه...مدیر خیلی نبود که میدانست تو کی هستی ،آن مرد...مسعود بود...مسعود مدتها...تو را بازی گرفت.
شخص اول: من...من واقعاً کی هستم؟
شایانسو در حالیکه نفس‌های آخرش را می کشد: تومدتها بندنبال مسعود بودی تا او را به قانون تحویل دهی. مسعود پدرت را کشته بود ف..از دست پلیس.فرار کرده بودو تو بدنبال او بودی...ببین! تو مدیر بودی،ثروت کلانی داشتی،ببینم یادت نیامد؟... بسه دیگه...چرا به ذهنت فشار نمیاری؟...
شایانسو درحین مردنه...که میگوید اسم تو کیا...کیا . شایانسو میمیرد.
پخش فیلمی و حال بازیکننده غرق در افکارش می‌شود ، تصاویری بیاد می‌آورد و بعد باید نامش را طبق ذهنش کامل کند...کیانوش؟ کیارش؟ کیان؟...او باید حروف را از بین چند حروف انتخاب کند و کلید:همین است ، را بزند و منتظر بماند ببیند ذهنش این را تأیید می‌کند یا خیر...وقتی تأیید شد و فهمید کیان نام اوست ، حال بیاد می‌آورد کی است...ذهنش کاملاً خاطراتی را که بازیکننده تا الان ندیده است را بیاد می آورد... .

ویرایش شده توسط shayan_s: سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۴:۳۲


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
shayan_s
پست پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۳:۱۶
پست #50


سرهنگ دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,468
تشکرها: 483 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
از : ایران زمین
کد کاربری : 5,927
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


QUOTE
ذهنش کاملاً خاطراتی را که بازیکننده تا الان ندیده است را بیاد می آورد..


او میبیند که مدیر عامل شرکت تجاری بزرگی بوده. پدرش ، صاحب قبلی این شرکت ، بعد از اعلام بازنشستی خودش ، مدیریت را به او سپرد. اما قبل از آن درگیری پدرش با مسعود ، صاحب شرکت دیگر هم از خاطرات اوست.
او میبیند که شرکت مسعود با پیشرفت شرکت پدرش ، افت می‌کند و در شرف ورشکستی بوده که تصمیم میگیرد با گروگانگیری پدر او ، او را مجبور کند تا دست از پیشرفت بر ندارد. بازیکننده می‌بیند که شخص اول بازی ،در بین سه موقعیت ذهنی درگیر است:1. این موضوع را به پلیس اطلاع می‌دهد 2٫نمیدهد 3٫ فقط با دوستش ساسان – مامور پلیس- در میان میگذارد
اگر درست انتخاب کرد ، خاطره ادامه پیدا می‌کند وگرنه ، بازی گیم آور می‌شود تا وقتی که درست انتخاب کند ، خاطره از اول پخش می‌شود .
وقتی گزینه درست:1 را انتخاب کرد میبیند که در ادامه شخص اول با ساسان دوست میشود. او مامور پلیس است. حال میبیند که او و ساسان به محل قرار با مسعود می‌رود تا آنجا ، پول زیادی را به مسعود بدهد. اما در ادامه اول در ورودی ساختمان دوباره باید درست فکر کند: 1/به دستور پلیس عمل می‌کند و آنجا می‌ماند تا پلیس به او خبر دهد 2/ این کار را نمیکند و سریع وارد میشود 3/ این کار را نمیکند و با مسعود تماس میگیرد که پلیس اینجاست
وقتی درست انتخاب کرد:2 ، میبیند که : وارد ساختمان می‌شود ، به محل قرار رفته و از بین افراد اجیر شده ی مسعود ، به مسعود نزدیک می‌شود و آنجا میگوید که بیا! پدرم را آزاد کن.همین الان!
مسعود میخندد و میگوید بیا، این هم پدرت.
خاطره به چالش کشیده می‌شود ، و باز هم باید انتخاب کند: 1/ او و پدرش خارج می‌شوند و مسعود هم از طرف دیگر می‌رود و از دست پلیس فرار میکند
2-پلیس وارد ماجرا می‌شود 3/مسعود پدرش را که مدتی ول کرده بود اسلحه را به طرف او میگیرد

اگر درست انتخاب کرد :3 ، فیلم خاطرات ادامه پیدا میکند : مسعود میخندد ، اسلحه را بالا میگیرد و
اول پدرش را با تیر میزند و بعد به سمت بازیکننده شلیک میکند...
اینجا پلیس که فرصت آماده شدن نداشته مجبور میشود وارد ماجرایشود.
مسعود فرار میکند...شخص اول و پدرش به بیمارستان برده می‌شوند ولی در تصویر بعدی با جواب ساسان به او در کنار تخت بیمارستان :حالت خوبه ،... پدرت همان دم جان سپرد... اما شخص اول حافظه‌اش را از دست داده...
اینجا خاطرات تمام می شود.دوربین از چشم شخص اول درحالیکه اشک میریزد ، خارج شده و از او که در کنار جسد شایانسو زانو زده ،دور می شود...
بازی از در خانه ساسان ادامه پیدا میکند.
زدن کلید E : ورود به خانه یعنی درجریان گذاشتن اتفاقات
زدن یکی از کلید های جهت نما : عدم ورود یعنی ادامه پیدا کردن جریان به شکلی دیگر
اگر وارد شود اتفاقات بعد از فراموشی رادر تعریف برای ساسان میبیند.
اگر وارد نشود ، شخص اول در صفحه سیاهی قرار میگیرد و بازی تصمیم بازیکننده را مشخص میکند و بازیکننده باید آن‌ها را عملی کند...
(حالت اول : یک جایی از داستان پلیس به او کمک میکند و حالت دوم ، در همانجا او کشته میشود)

ویرایش شده توسط shayan_s: پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۹:۱۹


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
shayan_s
پست دوشنبه ۷ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۲:۵۵
پست #51


سرهنگ دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,468
تشکرها: 483 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
از : ایران زمین
کد کاربری : 5,927
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


سلام
ان شاءالله که حالتان خوبه؟ این متن کل بازی نامه تا به اینجاست.
QUOTE
به ذهنم رسید که با همدیگر یک بازینامه (شبیه فیلمنامه! ) بنویسیم؛
بسیار خوب.خودم این داستان را آغاز میکنم:


داستان را یک مروری بکنیم...اگر به قسمت های برجسته متن هم نگاه کنید ، داستان را خلاصه خواهید فهمید...

همه جا سیاه و تاریک است. فقط صدای چیریخ چریک آهسته ای شنیده میشود. آهسته آهسته نور چهره ی مردی را نمایان میسازد که درحال نگاه به آینه ای است . آینه بنظر شکسته و خرد شده. درحالیکه تصویر از نمایای بسته شخص اول به چشم او در آینه نزدیک میشود که لکه های سیاهی به شکل جوهر در قسمتهای ترک خورده ی آینه به چشم میآید. چشم شخص اول به سمت نور (دری که درحال باز شدن است و اتاق تاریک تاریک را آرام آرام روشن میکند) حرکت میکند. نگاش را از لکه ها برمیدارد و تصویر باز شده و نمای بسته ابتدایی شخص را نشان میدهد درحالیکه شخص از اتاق خارج میشود.
لکه های سیاه آرام آرام از روی آینه ی خیس سر میخورند و به قطرات میپیوندند و به کاغذی بر روی میز زیر آینه میرسند که روی آن با خط زیبایی نوشته شده است :« پس من... کی هستم! »
شخص اول از اتاق خارج میشود و در را محکم میبندد . در کوبیده شده ، تا یک پنجم کل باز میشود (نیمه باز) . تصویر از روی کاغذ به نمای باز برمیگردد. درحالیکه باریکه ای از نور دیده میشود... بازی از اینجا آغاز میشود. پیام: از اتاق خارج شوید. ما به سمت در میرویم. کلیدی وجود ندارد تا با آن در را باز کنیم. صدای شلیک گلوله ناگهان ما را شگفت زده میکند. در باز میشود و جسد شخص اول به داخل اتاق پرت میشود و به این شکل در باز شده و ما بیرون اتاق را میبینیم. جسد روی زمین است. بیرون اتاق پر از ماموران نیروی انتظامی
بازی گیم آور میشود!

بازی گیم آور میشود و پیام : Game Over - شما باختید ، بر روی صفحه ظاهر میشود. اسامی سازندگان بازی و دست اندرکاران به شکل تیتراژی بالا میرود. اما در این حین تصویر پشت این تیتراژ بدین شکل است:
سیاه میشود ، تار مانند روشن میشود درحالیکه نشان میدهد کودکی را که از بالای برجی به پایین پرت میشود ، تصویر بهم میریزد، نوجوانی که میخندد در تصویر ظاهر میشود...تصویر بلافاصله تبدیل میشود به مردی که برگه ای را امضا میکند ... صفحه قرمز میشود، بعد درحالیکه تیتراژ به پایانش نزدیک میشود ،دوربین تصویر شخص اول را درحالیکه ماموران بدورش احاطه کرده اند نشان میدهد تصویر نشان میدهد: ، ماموری بی سیم بدست بالای جسد به شخص اول نگاه عمیقی میکند. و تصویر نشان میدهد: اما اینبار نه از نمای بیرون بلکه تصویر دوربین اینبار از دید چشمان شخص اول دیده میشود. چشمان شخص اول بعد از چند بار پلک زدن ، بسته میشود و صفحه زمینه سیاه میشود ، صدای مرد بی سیم بدست آرام و با تاسف ، بگوش میرسد: بله، همین الان تمام کرد. ما منتظر دستورات بعدی هستیم.تمام .
تیتراژ به پایان میرسد... .

بازی گیم آور میشود و بعد دوباره بازی بالا می آید...
بعد از یکسری تصاویر نا مفهوم ؛
حالا ما را میبرند تا بر روی یک صندلی بنشانند. جلوی روانشناس . ما پشت میز قرار میگیریم درحالیکه دستهایمان را کاملا بسته اند... . روانشناس مهربانانه به ما نگاه میکند . گویا دلش برای ما میسوزد. فرمانی بر روی صفحه ظاهر میشود ، فرار کنید!
(نویسنده این بخش: شایان_اس)
روانشناس سعي ميکند با صحبتهاي دوستانه به اعماق ذهن ما نفوذ کند بلکه به سرنخي براي حل اين معما دست يابد اما ما به تنها چيزي که فکر ميکنيم راهي براي فرار است .
همانطور که روانشناس صحبت ميکند مخفيانه نگاهي به اطراف اتاقي که در آن هستيم مي اندازيم. اتاقي است کوچک و تاريک با يک ميز فلزيدر وسط آن و يک لامپ ضعيف بالاي ميز که تنها روشنايي اتاق را تشکيل ميدهد. پشت سر ما درب آهني اتاق است که از سرو صداهاي بيرون اتاق معلوم است ما در اداره ي پليس هستيم و بيرون در پر از پليس است . پشت سر روانشناس پنجره ي کوچکي قرار دارد که به خاطر امنيت اتاق بيش از نيمي از آن با صفحه اي فولادي پوشانده شده و حتي يک گربه هم به سختي از آن رد ميشود . در گوشه ي بالايي ديوار مقابل، کانال تهويه ي هوا قرار دارد . به نظر ميرسد تنها راه فرار همين کانال است اما براي رسيدن به آن بايد روانشناس را به گونه اي بي صرو صدا ساکت کرد که حداقل تا با خبر شدن ماموران بيرون از اتاق، زمان مناسبي براي فرار باقي بماند . به صداهايي که از بيرون ميآيند گوش ميدهيم. صداي پاي نگهباني که بيرون اتاق نگهباني ميدهد را به دقت گوش ميدهيم او تقريبا هر 5دقيقه يکبار از جلوي سلول ما رد ميشود يعني ما براي ساکت کردن روانشناس و رسيدن به کانال تهويه تنها 5 دقيقه زمان داريم.
روانشناس همچنان مشغول صحبت کردن است.کمي به جلو خم ميشويم و وانمود ميکنيم که تحت تاثير صحبتهاي روانشناس قصد اعتراف داريم ولي به محض آنکه نگهبان از در سلول رد شد
دستبندي را که به دستمان بسته اند به دور گردن روانشناس انداخته و با چرخشي 180 درجه اي مهره هاي گردنش را پيش از آنکه بتواند صدايي ايجاد کند در هم ميشکنيم!
سپس به سرعت ميز آهني را به سمت ديوار هل داده و از آن بالا ميرويم و پس از باز کردن کانال تهويه ي قديمي که نياز به قدرت زيادي هم ندارد وارد کانال ميشويم .
حالا تقريبا دو دقيقه وقت داريم تا در پيچ و خم کانالهاي تهويه راهي براي فرار پيدا کنيم.فرماني بر روي صفحه ظاهر ميشود. به پشت بام برويد!
وارد کانال تهویه میشویم و پس از رد کردن چند پیچ و خم با توجه به سر و صدای تولید شده در می یابیم که مامورین پلیس متوجه ی فرار ما شده اند. پس تصمیم میگیریم برای سرکار گذاشتن پلیس و به دست آوردن وقت بیشتر به جای استفاده از کانال تهویه مجددا به داخل ساختمان بازگردیم و راه دیگری به سمت پشت بام بیابیم. به همین منظور پس از بررسی چند اتاق بازجویی دیگر با احتیاط به اتاقی که به نظر میرسد اتاق افسر نگهبان میباشد و فعلا خالی است وارد میشویم. اتاق نشانی از به هم ریختگی دارد و به نظر میرسد افسر نگهبان برای بررسی موضوع فرار ما به سرعت اتاق را ترک کرده و تمام مدارک و پرونده ها ی متهمین را به راحتی بر روی میز ودر دسترس قرار داده.داخل کشوهای میز را میگردیم . یک جعبه سیگار و یک فندک .یک دست بند و مقداری سیم که برای بستن دست متهمین استفاده میگردد و نیز یک خشاب اسلحه پیدا میکنیم. بر روی میز در لابلای پرونده ها به دنبال پرونده ی خود میگردیم تا نام کسی را که مخفی گاه مارا لو داده بدست آوریم .
(نویسنده:koatel)
پرونده را باز می کنه و عکس کسی را می بیند که باورش نمی شود! اشک از چشمانش جاری میشود و روی کاغذ پرونده می ریزد... به یاد می آورد : من ، مسعود ، ... مسعود قرار گذاشته بود من رو در اونجا ببینه پس چرا...چرا... اسمش در ذیل پرونده بعنوان شاهد آمده ؟
پرونده را لوله می کند و در پیراهنش مخفی می کند ... حال باید از این مخمصه خارج شود. یک آن تصویری در ذهنش می آید: مسعود : «فردا بیا مخفیگاه» . به خودش می آید می بیند یک آدم عادی از در وارد اتاق می شود. او را به سرعت کنار می زند و از اتاق خارج می شود. درحالیکه باید خودش را پنهانی یا اشکارا به جای امنی غیر از ایستگاه پلیس برساند... بازی اینجا شروع می شود.(نویسنده : شایان_اس)
شما کنترل کسی را در دست دارید که پای سمت چپش می لنگد. نمیتواند عادی بدود. حال باید خودتان را به جای امنی برسانید درحالیکه بعضی از مردم به شما در لباس بیمارستان ، زل زده اند. بعضی ها سعی می کنند جلویتان را بگیرند. باید انها را با کلیک چپ موس کنار بزنید و از کنجکاویشان رهایی پیدا کنید. بعد صدای آژیر اداره پلیس را می شنوید. حال باید سوار اتوبوس شوید و ا آنجا فرار کنید. اینها با یک پیام روی صفحه نمایش داده میشوند . اینها فقط برای اوایل بازی است تا شما را راهنمایی کند.(نویسنده : شایان_اس)
ازیکن فرصتی دارد تا وارد اتوبوس شود:
1. نرود : بعد از چند لحظه گلوله ای وارد بدنش می شود. بر میگردد و میبیند مردی کلاه به سر ، درحال گذاشتن اسلحه دارای خفه کن ، داخل جیبش است. شخص اول بازی ، وقتی دستش روی قلبش قرار گرفته به چهره شخص کلاه دار می نگرد و با یک تصویر ذهنی : صدا کردن مسعود درحالیکه به او می نگرد ، او را بیاد می آورد و برروی زمین می افتد و میمیر درحالیکه مردم بدورش جمع می شوند ولی کسی متوجه مرد کلاهدار نشده.
2. به سمت اتوبوس می دود و سوار آن می شود. اگر از پنجره به بیرون توجه داشته باشد ، مردی کلاهدار بیرون ایستاده و به او مینگرد...اما اگر ننگرد مهم نیست. بهرحال بعد از اینکه سوار اتوبوس شد و اتوبوس به حرکت در آمد ،(بازیکن همچنان درحال بازی است) و صدای راننده که بنشین! را شنید و نفس زنان نشست ، کسی می آید و در کنارش می نشیند و شروع می کند به حرف زدن: واقعا یادت نیست که کی بودی؟ کی هستی ! ؟ ببینم اصلا دیدی که مسعود بیرون ایستاده بود تا تورا بکشد؟ اون همه مدت در پی تو بوده تا... ولش کن. تو که چیزیی یادت نیست! من میخواهم به تو کمک کن تا همه چیز را از اول به یاد بیاری!
بعد ساکت می شود تا به ایستگاه مورد نظر برسند. بعد وقتی بلند شد میگوید همراه من بیا و از اتوبوس پیاده می شود... .
(نویسنده : شایان_اس)
از اتوبوس پیاده شدند. از میان انبوه جمعیت خواهان ورود به اتوبوس ، عبور کردند و به جای خلوتی رسیدند. در این حین لازم بود که بازی کننده خود را از دید پلیس و گشت ها طبق گفته مرد پنهان بدارد.
در این گیم پلی ، در ادامه مرد جلوی دری در آخر کوچه ایستاد و با دفعات و ریتم خاصی در را به صدا در آورد. در را باز کردند و ادای سلام. بازیکننده توسط دشسگاهی وارسی میشود.بعد وارد که شدند از چند دالان عبور کردند وارد اتاقی شدند. او روی صندلی نشست . او را نیز دعوت به نشستن می کند. (نشستن از قابلیت‌های بازی است)
فیلم: و تعریف می‌کند که من مدیر عامل یک گروهم {می خندد} . و مدتها اتفاقات زندگی تو را بعد از داستان فراموشیت تحت نظر گرفته ام. آغاز آشنایی ما وقتی بود که چهار ماه____ پیش داستان فراموشی ات را برایم تعریف کردی ... من همان مردی هستم که چهار ماه قبل در کنارش غذا خوردی. همان شب پر از رعد و برق.یادت هست؟! (در این فیلم بازی کننده) به آن موقع را بیاد می آورد... و با سر متعجبانه تأیید می کند. مرد ادامه می‌دهد ، آنروز من درمانده شده بودم و به کمک احتیاج داشتم و تو از غذایت به من دادی. و امروز من میخواهم به تو کمک کنم. امیدوارم که گذشته‌ات را بیاد بیاوری. الان می‌دانم که تو چه قابلیت‌هایی داری و چه کارهایی ازت بر میآید. من به تو کمک میکنم . تو هم به من در کارهایم کمک کن.حالا برو و استراحت کن...کسی را صدا میزند تا بازی کننده را به اتاقش راهنمایی کند. بازی آغاز می شود...
به دم در اتاق که میرسند ، دیگری در را باز می‌کند و وارد اتاق می شود. بازی کننده هم بالطبع وارد میشود. (در طی راه آنکس ساکت است مگر وقتی که بازیکننده از وی دور می شود، که صدا میزند:پس کجا ماندی؟)
به محض ورود آن کس و یک نفر دیگر به او حمله میکنند و درگیری شکل میگیرد. وقتی بازی کننده موفق می‌شود آندو نفر را نقش بر زمین کند ، درحالیکه آن‌ها روی زمین غلت میززنند ...
فیلم:، مرد مدیرعامل! وارد می‌شود درحالیکه دست می‌زند و میخندد. بلند بلند میگوید آفرین.آفرین. می‌دانستم میتوانی از خودت دفاع کنی. من حالا حالا ها با تو کار دارم! ازت خوشم اومده...حالا صورتت را از خون پاک کن و از این سورپرایز و دیگر سورپرایزهایی که برات دارم استفاده کن تا خودت را تقویت کنی!...در فیلم بازی کننده با عصبانیت به او نگاه میکند.
(نویسنده : شایان_اس)
بعد بازیکنده روی تخت میخوابد.(خوابیدن روی تخت و امثال آن از قابلیتهای بازی است که با نزدیک شدن به تخت فعال میشود) . بعد در فیلمی دیگر: بازیکننده که در خواب است گوشه‌هایی از خاطرات فراموش شده خودش را بازی میکند که میتواند هرچیزی باشد منطبق بر داستان شخصیت بازی.
بعدفیلم: بناگاه از خواب بلند مشود. مدیرعامل! را میبیند که در کنارش نشسته و دو دست زیر چانه ، گویا مدتهاست که آنجا حضر داشته با چشمان تنگ به او می نگرد و با لحن کنجکاوانه صبح بخیر میگوید. بلافاصله کارتی را از جیبش درمیآورد و میگوید این کارت را بگیر. با این کارت میتوانی وارد این مکان امن بشوی. البته نه از آن در اضطراری که دیروز با هم وارد شدیم . بهرحال اینجا خانه خودت است اما برای ورود به اینجا از در فرعی استفاده کن. دری که به تو نشان خواهم داد. بازی اینجا شروع میشود...
بلند شد و گفت بلند شو . پشت سر من بیا.از اتاق استراحت به اتاق کنار آن وارد شدند.سر در اتاق «اتاق گریم» است. آنجا در محیط بازی حرف میزند: اگر میخوای راحت در شهر رفت و آمد کنی باید قیاه ات را تغییر بدی تا شناسایی نشوی. حال روبروی آینه ، روی صندلی بنشین ؛ همزمان کتاب قوانین بازی را به او میدهد. و او را تنها میگذارد. کتابی که بازیکننده میتواند انرا ورق به ورق بخواند. مدیر! او را تنها میگذارد.
بعد فیلم: بازیکننده به آینه مینگرد. بازی از سوم شخص به اول شخص برمیگردد اما چهره بازیکننده درآینه معلوم است.
از حالت انیمیشن که درامد، حال او میتواند به هر شکلی که میخواهد خود را گریم کند. در کنار صفحه در پایین سمت راست درجه امنیت وجود دارد که میزان عدم شناسایی فرد را با تغییر گریم نشان میدهد. هروقت این درجه سبز رنگ شد ، بازیکننده میتواند گریم را متوقف کند.
به محض توقف فیلم خروج شخصیت از اتاق به نمایش در میاید...نبردی دیگر. روبروی او مدیر! دست به سینه و لبخند شاد به لب ، با سر به مرد کنارش اشاره میکند.بازیکننده اینبار باید فردی قوی هیکل را نقش بر زمین کند.
بازی آغاز میشود. درصورت موفقیت بازی ادامه پیدا میکند اما اگر بازیکننده نقش بر زمین شد ، مدیر! میخندد و فرد قوی هیکل تا بلند شدن بازیکننده با شکلک درآوردن می ایستد.
سپس. بعد از موفقیتش ، در فیلمی ، مدیر دستمال دیگری به بازیکننده میدهد تا اگر زخمی شده آنرا پاک کند و لباسی متفاوت به او میدهد. بعد آغاز بازی: او را در چند اتاق آنطرف تر وارد اتاق اسلحه می کند. اسلحه ای به او میدهد و از او میخواهد تا شلیک کند. نتیجه حاصل از این تمرین حاصب گفته مدیر خواهد بود. (بر عکس قدرت بدنی ات تیر اندازی افتضاح ، تمرین بیشتر لازمه ، آفرین ... )
(ن.شایان_اس)
بعد از پایان تمرین تیراندازی ، با صدای مدیر کسی وارد اتاق میشود. بازیکننده با شایانسو آشنا می‌شود که بقول مدیر یک راننده تمام حرفه ایست. مدیر او را ماهر در رانندگی میخواند و اضافه میکند که این ماموریت اول توست. بعد وعده پول و کمک به او می دهد. و از او میخواهد که تا به ذهن آوردن تمام خارات گذشته او نیز مدیر را در کارهایش کمک کند.
صفحه سیاه و تار می‌شود با نوازش آهنگ گیج کننده. عاری از دقت.پر از شبهه تصمیم.
(همچنان که بازی سوم شخص است...) بازی از جلوی در آغاز میشود. بازیکننده از شایانسو درحالیکه کنار ماشین ایستاده میشنود که تا محل ماموریت تو رانندگی کن ببینم رانندگیت چطوره!
با توضیحات شایانسو در صفحه GPS نقشه دار ، ظاهر می‌شود و به دیگر عوامل صفحه اضافه میگردد.
در حین رانندگی شایانسو کمی درباره مدیر و کمی درباره مورد توجه بودن شخصیت اول در نزد مدیر و گروه و کمی هم درباره مدارک و گواهی نامه منطبق برچهره ساختگی او، صحبت میکند. گاهی هم راه را اگر بازیکننده اشتباه رفته باشد با لفظ برگرد ، توبیخ میکند.
گاهی هم با تلفن همراه خود با مدیر حرف میزند.
خلاصه که به مقصد رسیدند ، همچنان در حال و هوای گیم پلی ، بازیکننده و شایانسو چایشان را عوض میکند. او با حرکات نمایشی رانندگی خیره کننده ای از خود ارائه میدهد.بعد ماشین را نگه میدارد. از بازیکننده میخواهد که درست به هدف تعبیه و آماده شده در منطقه ی مشخص که روبروی ماشین است تیر اندازی کند.وقتی به هدف زد ، شایانسو میخندد و میگوید باز هم اینکار را بکن! اما اینبار...بعد رانندگی خود را دوباره آغاز میکند...البته نه عجیب و خیره کننده بلکه آهسته و پیوسته؛
مقصد بیابانی است هموار با تپه های بزرگ و کوچک اما محیطی خالی از سکنه. گرد و غبار خاک هنگام رانندگی کمی به هوا بلند میشود.
وقتی بازیکننده به اهداف میزند و به گفته شایانسو که «به دو هدف بزن» ، عمل میکند ، ماشین می ایستد. در فیلمی: چهره دو نفر در کنار هم درحالیکه در ماشین نشسته‌اند و از خوشحالی میخندند به نمایش درمیآید.ناگاه گلوله ای کتف شایانسو را میشکافد. او روی کف ماشین خم میشود.شخصیت اول هم همینطور.
(ن.شایان_اس)

شایانسو از او میخواهد که رانندگی کند و از آن مهلکه آن‌ها را نجات دهد. جایشان را که در ماشین با هم عوض کردند ، در بین گلوله ها فیلم با رانندگی شخصیت اول آغاز میشود. بازیکننده باید خودشان را از دست دو نفر پیاده اسلحه به دست برهاند. کمی که رانندگی کرد ، ماشین بعد از عبور از یک مانع طبیعی موقتاً خاموش میشود. در این اثنا و در بلبشوی بوجو
آمده ، فرد سومشان راننده و سوار بر ماشین از پشت تپه ای با ماشین در صفحه ظاهر میشود.دو نفر سوار ماشین می‌شوند . با سعی بازیکننده ماشین مدام استارت میزند .
بازی اینجا شروع میشود...
ماشین با صدای استارت روشن شده و بازیکننده بازید بازی را ادامه بدهد و به مقصد معین شده توسط شایانسو روی GPS معلوم می‌شود و شایانسو درحالیکه درد میکشد ، میگوید که مقصد کجا باید باشد.
(ن.شایان_اس)
در حین رانندگی و این تعقیب و گریز ، شایانسو میگوید: بهتره از سلاح ها استفاده کنی!
با گفتن کلید های کیبرد با زبان خودش ، از ابزارهایی حرف می زند که هر کدام وظیفه خاصی را اعمال میکنند: مثل دود زا ، ریختن میخ ، روغن ریز ، توسط ماشین؛

خلاصه با این امکانات باید از دست آن سه نفر خلاص شوید.
بعد از فرار از دست آن‌ها ، و رسیدن به مقصد ، شایانسو از ماشین پیاده می‌شود و به شخص اول بازی میگوید: تو باید بروی به دفتر ، من اینجا می مانم. فقط یادت باشد ، رئیس به تو اعتماد کرده ، پس من هم به تو اعتماد میکنم.
بعد ما باید به دفتر برویم.
بعد از رسیدن به دفتر ، وارد دفتر شده و به رئیس اطلاع میدهیم. او که این‌ها را از شایانسو شنیده است میگوید: میدانی چرا اینطور شد؟ شخص اول: نه؟ او: شایانسو ، از بهترین دوستان منه. دشمن‌های او دشمنان منند. ببینم من قصد کمک به تو را داشتم ولی این شد. حالا کاری هست، خسته ای؟ شخص اول:-دو گزینه دارد: بله ، نه . اگر بله انتخاب کرد: امتیازش بالا رفته و اگرگفت نه ، امتیازش کاهش میابد. در هردوصورت مدیر میگوید ، بهرحال-خوبه!
شایانسو یکی از سه نفر را شناسایی کرده . کسی که پخش کننده مواد است و میخواهد از این کار کثیف برای خودش پولی دست و پا کنه. این عکس را بگیر و به این نشانی برو . او را شناسایی کن و به اینجا بیاور. نترس.من او را میشناسم او واقعاً آدمکش نبوده و نیست. پخش کننده هست ولی آدمکش نه. با یک سوء تفاهم قصد کشتن شایانسو و تو را داشته‌اند.
احتمالاً دو نفر دیگر هم در همین نشانی با اویند. او را بیاور قانعش خواهم کرد که درباره شایانسو سوء ظن نادرستی دارد. تا دیگر درسر ساز نشود.
بعد سه نفر را همراه او میفرستد و نشانی را به او میگوید و در gps معلوم میشود.
بازیکن باید به آن مقصد برود . بعد وارد یک ساختمان می شوند. ساختمانی کوچک و خرا به است. چند نفر معتاد در ساختمانند. سر در ساختمان :محل احداث ساختمان فلان. شخص اول باید آن سه نفر را از بین چندین نفر حاضر در آنجا تشخیص دهد. ساخمان اتاقهایی دارد.
به این شکل تشخیص میدهد که وقتی هنگام ورود به ساختمان ، تصویری مبهم از سه نفر در ذهن شخص اول شکل مگیرد. او باید لباس ، کلاه و صورت سه نفر را کامل کند. بدین شکل که از بین چند لباس ، کلاه و چشم و... درستشان را انتخاب کند. بعد ا این مرحله ی ذهنی ، که با تأیید ذهن شخص اول به پایان میرسد ، با عکسی که مدیر به او داده ، از بین این سه نفر ، متمایز است.

بعد هرکدام از آن‌ها را با همان تیپ موقع حمله یافت ، اگر همان بود که باید ، فبها وگرنه باید جای نفر اصلی را از اونها جویا شود و اگر اعتراف نکردند ، با تفنگ تهدیدشان کند وگرنه باید خودش دنبال نفر اصلی بگردد.(بازیکن قصد کشتن یا زدن ندارد)
تعقیب و تشخیص به این شکل که: اول که او را تشخیص داد ، باید روی او زوم کند. وقتی زوم کرد با تأیید بازی ، معلوم می‌شود که یکی از آن سه نفر هست یا نه. بعد باید بگیردش.
بعد که نفر اصلی را پیدا کردید ، با تعقیب او و یک گریز بی سلاح، او را دستگیر می کنید. بعد در بین تعجب حاضران بد بخت در ساختمان به سمت ماشین برمیگردید. به دفتر رفته و او را تحویل میدهید.
در دفتر مدیر ، در گوشه‌ای ماجرا را دنبال میکنید ، بعد شاهد قانع نشدن او هستید و بعد مرگ او. پایان مرحله اول.
فردای آن روز ، بازیکن قصد فرار میکند. با دیدن آن صحنه کشته شدن ، باید بدون اطلاع مدیر ، از ساختمان دفتر او فرار کند. برای اینکار ، به سمت در خروجی میرود. در بین راه هرکسی را که میبیند ، میشنود که مدیر کشته شده.
بعد که به در خروجی میرسد ، شایاسو جلوی او را میگیرد و میگوید ، مدیر ، مدیر کشته شده!
بعد خودش قسمتی از ساختمان را تحت فرماندهی میگیرد ، و از شخص اول میخواهد که او هم قسمت دیگر ساختمان را تحت کنترل درآورد.
بعد او را وارد ساخمان میکند و در را میبندد و دستور میدهد که دو نفر جلوی در بایستند.
بعد ادامه میدهد ، آنکسی که دیروز کشته شد ، برادرزاده یکی از سرکرده های قاچاق بوده. حالا او که فهمیده مدیر ، او را کشته ، میخواهد انتقام بگیرد. باید اعتراف کنم که او مرا بخوبی میشناسد و بعد از مدیر نوبت من است که کشته شوم. لطفاً به من کمک کن وگرنه من کشته میشوم.
آن‌ها در همین نزدیکی هستند وقتی مدیر کشته شد من در ماشینش بودم و شنیدم که آندونا گفت: امروز روز انتقام است. تو خواهیی مرد. هم تو هم آن شایانسو.
بعد از درگیری من یه اینجا فرار کردم اما مدیر کشته شد.
حالا حتماً به اینجا می‌آید و بخاطر افراد زیادی که دارد ، با اطمینان میآید.....
(ن.شایان_اس)
و درحالیکه قصد جدا شدن از ما را دارد ، میگوید سمت راست ساختمان از این به بعد تحت فرمانده ای توست. اگر تو یا من شکست بخوریم ، کار تمامه. من – ما میمیریم...
من رفتم...
راستی ، این نقشه اینجاست ، تو فرماندهی 10 نفر را در جناح خودت بعهده داری. بدان چیکار میکنی...
بعد اتاقی را به شخص اول نشان می‌دهد و میگوید : خوب اینجا اتاق فرماندهی تو.
بعد شایانسو میرود. حال بازیکن با داشتن نقشه ، باید استراتژی دفاع را روی ساختمان پیاده کند. آگاهی از حملات دشمن توسط دوربینهای مدار بسته که تصویرشان در اتاق به نمایش در می‌آید صورت میگیرد.
روی نقشه درهای ورودی به جناح بازیکن 1 در است. اما دشمن میتواند از پنجره وارد شود.پنجره های بزرگ شیشه‌ای که 2 تا هستند. این محل ها با رنگ قرمز روی نقشه مشخص شده.
افراد هم که با رنگ مشکی معلومند ، در جای جای نقشه حضور دارند. با کلیک روی آن‌ها و کلیک روی جای مشخصی ، افراد به آنجا میروند.
بازیکن طبق ثانیه شمار صفحه فقط 3 دقیقه فرصت دارد بازیکن ها را بر طبق حدس و گمان و فکر ، در جای جای نقشه بگمارد تا خوب دفاع کند. با بستن راه‌های ورودی ، پشتیبانی ، تنظیم عکس‌العمل افراد ، تعدادشان در هر موقعیت ، و بلاخره مقدار استفاده از مواد منفجره توسط مدافعین ساختمان.
درحین این برنامه‌ریزی ، شایانسو تلفنی هماهنگ میکند که : حمله دشمن بیرحمانه است. پس اگر مکانهای ورودی را با دو نفر هم ببندی خطر ورود دشمن هست. و اگر خودت در یک در ورودی حضور داشته باشی ، باز ممکن است از دو سمت دیگر وارد ساختمان شوند و برای فرماندهی باید در اتاق فرماندهی باشی تا از اوضاع اطلاع پیدا کنی. یادت باشد بهتره برای دفاع از جناح خودت ، خوب فکر کنی...مراقب باش. اگر خواستی خودت هم شرکت کنی ، مطمئن باش که جای مهمی را برای دفاع انتخاب کرده ای. … .

قطع تلفن ، ادامه بازی... .

بعد شما درحالیکه درحال طرح استراتژی هستید ، بعد از 1 دو دقیقه ، درحالیکه نقشه جلوتان است و دارید برنامه‌ریزی میکنید ، تلفن زنگ میخورد و صدایی می‌آید که می‌گوید : تصویر من رو داری؟ بعد تکرار میکنه آره یا نه!؟
بعد نقشه حذف شده و شما جلویتان در بزرگترین صفحه نمایش روبه رویتان ، تصویر شایانسو رو میبینید که دارد دوربین را روبه روی خودش جلوی پنجره رو به بیرون نصب میکند. بعد شما باید با زدن کلید : بله ، یا گفتن بله از طریق هدفون ، بگویید بله یا خیر. و تلفن را هم برمیدارد. خلاصه ، بعدش شایانسو را میبینید که با شما حرف می زند: این کسی که جلوی ماشین ایستاده را میبینی؟! او همان سرکرده قاچاقیه که میخواهد ما را بکشد...{بعد هر هر میخندد}... درحالیکه در تلویریون روبرو شایانسو را پشت به دیوار و کلت بدست ، کنار پنجره ای با نمای باز بیرون ساختمان را میبینید ، صدای قاچاقچی شنیده می‌شود ، : آهای شایانسو...میدانم که اینجایی. تا اینجا دنبالت اومدم تا بفرستمت پیش رفیقت ، رفیق نیمه راه. اون اون دنیا منتظرته بری پیشش . {خودش و کناریانش میخندند.}
شایانسو درحالیکه دستش کلت است و پشت به دیوار ، فریاد میزند ، : من هرچی باشم مثل تو عموی نیمه راه نیستم! برادرزادت اون دنیا تنهاس. منم آدم خوب.میخوام قبل از مرگ تو رو به برادرزادت اون دنیا برسونم.{از ترس و شادی میخندد}

بعد بلافاصله بر میگردد و به سمت قاچاقچی شلیک می‌کند اما تیر به هدف نمیخورد و در بین بهت دوروبریان قاچاقچی هم در واکنش ، به سمت شایانسو شلیک میکند. تیر او هم به هدف نمیخورد اما دوربین مداربسته داغون میشود.از تلفن شایانسو صدای قاچاقچی شنیده می‌شود که فرمان حمله را میدهد: برید تو و همه را بکشید. کسی را زنده نذارید . برای جسد شایانسو 100میلیون جایزه.
شایانسو از تلفن آرام و بی سر و صدا {با لحن وحشتزده}میگوید: هر اتفاقی برای من بیفته تو مسئولی...شوخی کردم. مواظب خودت باش. اگر تونستی جناحت را حفظ کنی و دشمن را از پای دربیاوری بیا اینطرف ، اینجا اوضاع خراب تره. اونا میدونن من کجام … صدای شلیک و انفجار و فریاد شایانسو : مراقب ورودی ها باشید ، نذارید بیایند تو ، بهترین حمله دفاعه...اه. صدای یک انفجار دیگر و قطع تلفن. اینجاست که دشمن از سمت بازیکننده هم سعی در ورود به ساختمان را دارد. شما وظیفه دفاع از جناح خودتان را دارید و باید با دشمن مقابله کنید.
(ن.شایان_اس)
بعد از فرماندهی و حضور شما در جنگ نابرابر ، اگر موفق شدید تمام مزدوران دشمن را د رجناحتان شکست بدهید و پیام پیروزی بر بالا یا کنار صفحه ظاهر شد ، حال باید به شایانسو کمک کنید. نکته اینجا ، این است که کشته شدن شما یعنی شکست و گیم اور. حال در ادامه بازی ، اگر پیروز شدید باید به جناح دیگر بروید. نقشه آنجا را ندارید اما اگر یارانتان در این پیروزی زنده ماند باشند به دستور شما همراهتان خواند بود و نقش بادیگارد را ایفا خواهند کرد. وقتی وارد جناح شایانسو شدید ، آنجا درگیری ادامه دارد یا ندارد. شایانسو شکست‌خورده یا هنوز میجنگد. اگر هنوز میجنگد باید به او کمک کنید تا پیروز شود. اگر شکست‌خورده باید با نیروهایتان دشمن را شکست دهید. در غیر اینصورت به محض ورود به جناح شایانسو آن‌ها به سوی شما آمده و شما را مورد حمله قرار خواهند داد. بهرحال یا شایانسو یا جنازه شایانسو را باید بیابید.
اگر با شایانسو پیروز شوید و دشمن عقب نشینی بکند یا کشته شود ، شایانسو به کنار پنجره رفته و اعلام می‌دارد که باورم نمیشود! آن‌ها شکست خوردند...که تیری به او اثابت میکند و نقش بر زمین می‌شود و صدای آندورا شنیده می‌شود که میگوید: شایانسو...تو باختی...وصدای رفتن ماشین...
در این حالت که موقع مرگ شایانسو در کنارش هستید اما در حالت دیگر که باید جنازه اش را پیدا کنید ، مهلت چند دقیقه‌ای برای شما توسط بازی تعیین می‌شود تا ، شایانسو را قبل از مرگش پیدا کنید و به حرف‌های او گوش دهید. نکته اینجاست که دشمن آنموقع از آنجا رفته. و اگر کسی از یاران باقی‌مانده باشد ، کنار بازیکننده میماند.

در هر دو شکل پیدا کردن جنازه شایانسو یا تیرخوردن او ، او با شما حرف می زند: مدیر ، میخواست از تو سوء‌استفاده بکند. او تو را میشناخت. من خودم بفرمان او گذشته تو را جستجو کردم. مدیر بی انصافی کرد و به تو نگفت که تو...کی بودی... تو مرد بزرگی بودی ...من همیشه میخواستم که مدیر موضوع را به تو بگوید...اما نگفت..قبل از اینکه فراموش کنی کی هستی ، مدرعامل یک شرکت تجاری بودی...بعد از اینکه فراموش کردی کی هستی ، مردی تو را به بازی گرفت تا گذشته‌ات را پنهان کند.
شخص اول: مدیر میخواست گذشته مرا پنهان کند؟چرا؟
شایانسو ادامه میدهد: نه...مدیر نه...مدیر خیلی نبود که میدانست تو کی هستی ،آن مرد...مسعود بود...مسعود مدتها...تو را بازی گرفت.
شخص اول: من...من واقعاً کی هستم؟
شایانسو در حالیکه نفس‌های آخرش را می کشد: تومدتها بندنبال مسعود بودی تا او را به قانون تحویل دهی. مسعود پدرت را کشته بود ف..از دست پلیس.فرار کرده بودو تو بدنبال او بودی...ببین! تو مدیر بودی،ثروت کلانی داشتی،ببینم یادت نیامد؟... بسه دیگه...چرا به ذهنت فشار نمیاری؟...
شایانسو درحین مردنه...که میگوید اسم تو کیا...کیا . شایانسو میمیرد.
پخش فیلمی و حال بازیکننده غرق در افکارش می‌شود ، تصاویری بیاد می‌آورد و بعد باید نامش را طبق ذهنش کامل کند...کیانوش؟ کیارش؟ کیان؟...او باید حروف را از بین چند حروف انتخاب کند و کلید:همین است ، را بزند و منتظر بماند ببیند ذهنش این را تأیید می‌کند یا خیر...وقتی تأیید شد و فهمید کیان نام اوست ، حال بیاد می‌آورد کی است...ذهنش کاملاً خاطراتی را که بازیکننده تا الان ندیده است را بیاد می آورد... .
(نویسنده:شایان_اس)
او میبیند که مدیر عامل شرکت تجاری بزرگی بوده. پدرش ، صاحب قبلی این شرکت ، بعد از اعلام بازنشستی خودش ، مدیریت را به او سپرد. اما قبل از آن درگیری پدرش با مسعود ، صاحب شرکت دیگر هم از خاطرات اوست.
او میبیند که شرکت مسعود با پیشرفت شرکت پدرش ، افت می‌کند و در شرف ورشکستی بوده که تصمیم میگیرد با گروگانگیری پدر او ، او را مجبور کند تا دست از پیشرفت بر ندارد. بازیکننده می‌بیند که شخص اول بازی ،در بین سه موقعیت ذهنی درگیر است:1. این موضوع را به پلیس اطلاع می‌دهد 2٫نمیدهد 3٫ فقط با دوستش ساسان – مامور پلیس- در میان میگذارد
اگر درست انتخاب کرد ، خاطره ادامه پیدا می‌کند وگرنه ، بازی گیم آور می‌شود تا وقتی که درست انتخاب کند ، خاطره از اول پخش می‌شود .
وقتی گزینه درست:1 را انتخاب کرد میبیند که در ادامه شخص اول با ساسان دوست میشود. او مامور پلیس است. حال میبیند که او و ساسان به محل قرار با مسعود می‌رود تا آنجا ، پول زیادی را به مسعود بدهد. اما در ادامه اول در ورودی ساختمان دوباره باید درست فکر کند: 1/به دستور پلیس عمل می‌کند و آنجا می‌ماند تا پلیس به او خبر دهد 2/ این کار را نمیکند و سریع وارد میشود 3/ این کار را نمیکند و با مسعود تماس میگیرد که پلیس اینجاست
وقتی درست انتخاب کرد:2 ، میبیند که : وارد ساختمان می‌شود ، به محل قرار رفته و از بین افراد اجیر شده ی مسعود ، به مسعود نزدیک می‌شود و آنجا میگوید که بیا! پدرم را آزاد کن.همین الان!
مسعود میخندد و میگوید بیا، این هم پدرت.
خاطره به چالش کشیده می‌شود ، و باز هم باید انتخاب کند: 1/ او و پدرش خارج می‌شوند و مسعود هم از طرف دیگر می‌رود و از دست پلیس فرار میکند
2-پلیس وارد ماجرا می‌شود 3/مسعود پدرش را که مدتی ول کرده بود اسلحه را به طرف او میگیرد

اگر درست انتخاب کرد :3 ، فیلم خاطرات ادامه پیدا میکند : مسعود میخندد ، اسلحه را بالا میگیرد واول پدرش را با تیر میزند و بعد به سمت بازیکننده شلیک میکند...
اینجا پلیس که فرصت آماده شدن نداشته مجبور میشود وارد ماجرایشود.
مسعود فرار میکند...شخص اول و پدرش به بیمارستان برده می‌شوند ولی در تصویر بعدی با جواب ساسان به او در کنار تخت بیمارستان :حالت خوبه ،... پدرت همان دم جان سپرد... اما شخص اول حافظه‌اش را از دست داده...
اینجا خاطرات تمام می شود.دوربین از چشم شخص اول درحالیکه اشک میریزد ، خارج شده و از او که در کنار جسد شایانسو زانو زده ،دور می شود...
بازی از در خانه ساسان ادامه پیدا میکند.
زدن کلید E : ورود به خانه یعنی درجریان گذاشتن اتفاقات
زدن یکی از کلید های جهت نما : عدم ورود یعنی ادامه پیدا کردن جریان به شکلی دیگر
اگر وارد شود اتفاقات بعد از فراموشی رادر تعریف برای ساسان میبیند.
اگر وارد نشود ، شخص اول در صفحه سیاهی قرار میگیرد و بازی تصمیم بازیکننده را مشخص میکند و بازیکننده باید آن‌ها را عملی کند...
(حالت اول : یک جایی از داستان پلیس به او کمک میکند و حالت دوم ، در همانجا او کشته میشود)
(ن.شایان_اس)

تشکر از تمام نویسندگانی که در این بازینامه تا اینجا همکاری کردند


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
shayan_s
پست دوشنبه ۷ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۰:۳۱
پست #52


سرهنگ دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,468
تشکرها: 483 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
از : ایران زمین
کد کاربری : 5,927
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


خلاصه داستان بدین شرح است :
بازی با مرگ ناگهانی بازیکننده آغاز میشود. اما معلوم می شود که نمرده. ولی حافظه اش را مدت هاست از دست داده. حال باید از دست نیرو انتظامی فرار کنید.از کانال هوا بیرون می روید.و از دفتر پرونده ها سر در می آورید. می فهمید که مسعود شما را لو داده.کسی که خود با شما قرار گذاشته بود تا شما ببیند.
بعد از خروج از ایستگاه ، وارد اتوبوسی می شوید. کسی کنارتان می نشیند و می گوید خیر شما را می خواهد و به شما کمک می کند. او مدیر شر کتی است! بعد با او وارد ساختمانی می شوید. او به شما ماکاناتی مثل اسلحه تازه ، لباس و گریم می دهد. بعد از شما می خواهد تا با یکی از یارانش بیرون بروید.شما هم با شایانسو می روید. اما سانحه ای رخ می دهد.سه نفر قصد کشتن شایانسو را دارند. شما فرار می کنید ، بعد آن سه نفر را دستگیر می کنید. بعد مدیر ،سردسته آنها را می کشد. شما که این همه جنایت از اول فراموشی را تحمل کرده اید دیگر نمیخواهید وقتی تا یک قدمی مرگ رفتید ، حال قصد فرار از دست مدیر را می کنید . هنگام خروج از شرکت می فهمید که مدیر توسط عموی کسی که مدیر او را کشت ، به قتل رسیده. حال چاره ای ندارید جز اینکه با شایانسو از منطقه ای که در آنید محافظت کنید. شما و شایانسو هرکدام یکی از جناحین را فرماندهی می کنید. دشمن به شما حمله می کند. شما بر جناحتان پیروز می شوید و به شایانسو می پیوندید. عمو یا همان آندورا ، شایانسو را میکشد و می رود. شما پای حرف های آخر شایانسو می نشینید. او توضیح می دهد که اخود او و مدیر از گذشته او اطلاع داشته اند. اما از گفتنش اجتناب می کردند تا از بازیکننده سوء استفاده کنند. شایانسو می گوید که گذشته قبل از فراموشی چی بوده و چه شده و میمیرد. بازیکننده در فیلمی که به نمایش در می آید همه وقایع را می بیند. میبیند که مسعود که شرکتش بخاطر شرکت بازیکننده و پیشرفت ان در حال ورشکستگی است ، پدر شخص اول بازی را گروگان می گیرد . بعد پدرش را می کشد و با شلیک به او ، فرار می کند. اما پلیس که در جریان گروگانگیری بوده ولی بخاطر تکروی شخص اول ، گمراه شده بود نمی تواند مسعود را دستگیر کند ، اما شخص اول را از مرگ نجات می دهد.
حال که شخص اول تمام خاطرات قبل از فراموشی را به یاد آورده ، تصمیم می گیرد مسعود را هرطور شده پیدا کند ...

تا اینجا شکرخدا،بازینامه مسیر نسبتا ناهمواری رو طی کرده ولی به اینجا رسیده.
برای تجسم بهتر داستان و همچنین تثبیت یک روند داستانی مشخص از این به بعد از شما دعوت میکنم تا یک سیر خطی برای ادامه بازی نامه شرح بدهید. اگر مایلید ، ادامه بازی نامه را از اینجا تا آخر در چند خط بنویسید.
بنویسید که از این به بعد برای بازیکننده چه اتفاقاتی قرار است بیفتد. اشاره کنید به مراحل کلی بازی و بگویید قرار است بازی به کجا و به چه شکلی خاتمه پیدا کند.

بنظرم این بازی نامه تا اینجا می تواند یک نسخه دیگر را پشتیبان کند! منظورم نسخه 2 آن است. نسخه 2 اکشن سوم شخص نیست بلکه ، ادونچر است و موضوع آن بیان اتفاقاتی است که از بعد از فراموشی تا آغاز این بازینامه برای بازی کننده رخ داده. تا بازیکننده بفهمد چرا کار به تیراندازی پلیس و نامه : «پس من کی هستم»،ختم شده است.


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
shayan_s
پست سه شنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۲:۱۷
پست #53


سرهنگ دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 2,468
تشکرها: 483 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۳ - ۱۲:۰۰
از : ایران زمین
کد کاربری : 5,927
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


سلام دوباره!
لوکیشن (فضا)های پیشنهادی من برای ادامه بازی:
خیابان های یک شهر کوچک
*ساحل دریا
*زیر زمین در کنار محل عبور مترو ها
*در هواپیما
*جزیره ای دور افتاده
*جنگل
*محاصره آتش
*ورزشگاه
*جاده های پیچ در پیچ
*هزار تو
*همایش
*صحرا و بیابان
*منطقه حفاظت شده حیوانات
*زمان تاریکی شب ، آماده دفاع
*میان جمعیت شادمان دشمن


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
lord12
پست شنبه ۳ دي ۱۳۹۰ - ۰۳:۳۹
پست #54


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 51
تشکرها: 2 *
تاریخ عضویت : پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۰ - ۰۲:۲۷
کد کاربری : 31,805
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


به به
اینجا همه رمان نویس اند
happy1.gif>-
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

Reply to this topicStart new topic
4 صفحه V  « < 2 3 4
3 نفر در حال بازديد مبحث (3 نفر مهمان و 0 نفر موتورهاي جست و جو)
0 عضو :

 

IPB skin developed by: eXtremepixels
RSS نسخه چاپی زمان کنونی: چهارشنبه ۵ تير ۱۳۹۸ - ۱۵:۲۴