Reply to this topicStart new topic
 
> داستان های پند آموز

 
experienced_man
پست شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۱:۵۸
پست #1


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 57
تشکرها: 81 *
تاریخ عضویت : جمعه ۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۲:۳۶
کد کاربری : 30,202
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


سلام.
ما از این به بعد در این تاپیک حکایات پند آموز رو میگذاریم،لذا تقاضا میشود کاربرانی که توانایی کمک به ما را دارند نیز اعلام نمایند.
با تشکر از مدیر مبحث آقای Amir_72

اولین حکایت:
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...



همکاران:
1 _ Experienced Man

2_ kdsm

ویرایش شده توسط experienced_man: شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۲:۵۵


--------------------
فقط امید وارم جواب ندی...جواب کارات رو شاید 1 درصدشو بدم...هر کاری بکنم کمته...
ببین کاربرایی که جای تیغ رو عکسشون اونایی که :دی ای نیست تو حرفشون:D
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
kdsm
پست شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۲:۱۸
پست #2


گروهبان دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 365
تشکرها: 444 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ تير ۱۳۸۸ - ۰۰:۱۹
از : مشهد
کد کاربری : 30,075
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


من هم در این زمینه اعلام آمادگی می کنم و اولین حکایتم را می گذارم با تشکر از شما . امیدوارم موفق باشی

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد


--------------------

[

اگر از فایل های رپید شیر خسته شدید کلیک کنید و ثبت نام کنید . rapidgo فایل های زیر 62 مگابایت شما را به رایگان به لینک مستقیم تبدیل می کند .

Rapid Go
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
experienced_man
پست شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۲:۴۰
پست #3


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 57
تشکرها: 81 *
تاریخ عضویت : جمعه ۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۲:۳۶
کد کاربری : 30,202
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود

مساٿر ٿرياد زد : هي،خانه ات آتش گرٿته است! مرد جواب داد : ميدانم

مساٿر گٿت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گٿت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گٿت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :

خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کتد


با تشکر از همگی،و همچنین جناب KDSM


--------------------
فقط امید وارم جواب ندی...جواب کارات رو شاید 1 درصدشو بدم...هر کاری بکنم کمته...
ببین کاربرایی که جای تیغ رو عکسشون اونایی که :دی ای نیست تو حرفشون:D
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
Amir72
پست شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۲:۵۹
پست #4


**نامعلوم**
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 461
تشکرها: 432 *
تاریخ عضویت : پنجشنبه ۱۱ دي ۱۳۴۸ - ۱۲:۰۰
از : شیراز
کد کاربری : 26,638
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


پدر داشت روزنامه مي خواند.پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم .پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه.


--------------------
BE OR NOT TO BE... THIS IS THE PROBLEM




愛 ショタコン
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
experienced_man
پست شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۴:۱۶
پست #5


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 57
تشکرها: 81 *
تاریخ عضویت : جمعه ۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۲:۳۶
کد کاربری : 30,202
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


شيطان !

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟



شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید


آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود....


--------------------
فقط امید وارم جواب ندی...جواب کارات رو شاید 1 درصدشو بدم...هر کاری بکنم کمته...
ببین کاربرایی که جای تیغ رو عکسشون اونایی که :دی ای نیست تو حرفشون:D
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
kdsm
پست شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۷:۴۵
پست #6


گروهبان دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 365
تشکرها: 444 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ تير ۱۳۸۸ - ۰۰:۱۹
از : مشهد
کد کاربری : 30,075
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


7%


یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و
می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط
احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم!)



--------------------

[

اگر از فایل های رپید شیر خسته شدید کلیک کنید و ثبت نام کنید . rapidgo فایل های زیر 62 مگابایت شما را به رایگان به لینک مستقیم تبدیل می کند .

Rapid Go
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
experienced_man
پست شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸ - ۲۰:۰۲
پست #7


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 57
تشکرها: 81 *
تاریخ عضویت : جمعه ۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۲:۳۶
کد کاربری : 30,202
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


يک داستان پندآموز
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.


--------------------
فقط امید وارم جواب ندی...جواب کارات رو شاید 1 درصدشو بدم...هر کاری بکنم کمته...
ببین کاربرایی که جای تیغ رو عکسشون اونایی که :دی ای نیست تو حرفشون:D
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
soroush-R
پست شنبه ۷ شهريور ۱۳۸۸ - ۲۱:۵۵
پست #8


سرور سور
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 738
تشکرها: 539 *
تاریخ عضویت : پنجشنبه ۱۱ دي ۱۳۴۸ - ۱۲:۰۰
از : ايران
کد کاربری : 26,556
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


به نما خدا
سلام
میدونم که این مطلب رو احتمالا همتون شنیده باشید،ولی خوب توی این تاپیک نبود دیگه big smile.gif



یک روز یک کوهنور مغرر تصمیم به فتح یک قله ی بلند می کنه،او بدون هیچ کمکی و تنهایی برای کوهنوردی میره.
اما آنقدر طول میکشه که شب میشه،و برف شروع به باریدن میکنه،چند ساعت می گذره و مرد کوهنورد به قله نزدیک میشه.
برف و یخ همه جارو میپوشونه.
بعد از یه مدت ناگهان طنابی که مرد کوهنورد ازش آویزون بوده،پاره میشه،و مرد شروع به افتادن میکنه،خیلی سریغ در حال سقوطه،بعد از چند ثانیه ،ناگهان میبینه طنباش دوباره در جایی گیر کرده و مانع سقوطش شده،اما کوهنورد در بین زمین و هوا گیر کرده وبد،و نمیتونست خودشو به کوه برسونه.
خلاصه حسابی احساس عجز و ناتوانی کرد،و شاید برای اولین بار از خدای خودش کمک خواست.
خدا جواب دادند:طناب رو ببر!
مرد گفت:چه؟اگر ببرم که سقوط میکنم،امکان ندارد.
خدا دوباره گفتند:طناب رو ببر!
مرد هم گفت:نه نمیبرم سقوط میکنم و بلایی سرم میآید!
مرد ترجیح(درست نوشتم؟) داد همانجا بمند تا صبح گروه امداد بیایند.

صبح روز بعد گروه امداد ،مدند،و مدی را دیدند که حسابی یخ زده و احتمالا زنده نبود،مرد به زمین فقط 10 سانتیمتر فاصله داشت!



===============
ببخشید خیلی بد نوشتم،از حافظم کمک گرفتم big smile.gif


--------------------
به نام خدا




Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
kdsm
پست دوشنبه ۹ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۷:۳۷
پست #9


گروهبان دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 365
تشکرها: 444 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۷ تير ۱۳۸۸ - ۰۰:۱۹
از : مشهد
کد کاربری : 30,075
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


مردی دارای دو زن بود . زن اولی خیلی او را اذیت میکرد و شب و روز سبب اوقات تلخی او را فراهم میکرد . یکی از رفقایش را ملاقات نمو د . رفیقش دید که او خیلی کسل و پژمرده است . پرسید : رفیق شما را چه میشود که اینطور افسرده هستید ؟ در جواب گفت : می دانید که من دو زن دارم . اولی خیلی اذیتم می کند . رفیقش گفت من این نگرانی را رفع می کنم . امروز ظهر به منزل نروید و مطمئن باشید شب که به خانه رفتید خانم در نهایت گرمی از شما استقبال و پذیرائی خواهد کرد .
سپس آن مرد ظهر به منزل دوست دوزنه خود رفته در زد و پرسید : آقای دو زنه تشریف دارند ؟ خانم فهمید همه میدانند که شوهرش دارای دو زن است . جواب داد : خیر ، ظهر نیامده است . اگر آمد به او بگویم چه کسی او را کار داشت ؟ آن مرد گفت : هر وقت آمد بگوئید که : آقای سه زنه آمده بودند عقب شما که برویم منزل دوست چهارزنه به اتفاق ایشان آقای پنج زنه را برداریم برویم منزل دکتر شش زنه و او را به بالین آقای هفت زنه ببریم . وعده کرده ایم که آقایان هشت زنه و نه زنه هم آنجا باشند .
خانم دید که شوهر خودش از همه نجیب تر است زیرا فقط دو زن دارد . شکر خدا را بجا آورده و شب که شوهرش به خانه آمد با کمال گرمی و محبت از او پذیرائی نمود . از آنطرف یارو هنوز دعا به جان رفیقش میکند که چنین حقه ای را سوار کرد


--------------------

[

اگر از فایل های رپید شیر خسته شدید کلیک کنید و ثبت نام کنید . rapidgo فایل های زیر 62 مگابایت شما را به رایگان به لینک مستقیم تبدیل می کند .

Rapid Go
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
321xirtam
پست پنجشنبه ۲ مهر ۱۳۸۸ - ۱۶:۲۷
پست #10


سرباز صفر دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 12
تشکرها: 6 *
تاریخ عضویت : جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۵:۳۴
کد کاربری : 29,792
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


تصمیم

یک مکتوب از کتاب مکتوب پائولو کوئلیو


شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنا دارد. می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیزی بخواهد. حالی که خودش برای سبک کردن بارِ ما کاری نمی کند.

دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان بدهم.

همان شب به قله ی کوه رسیدند ... و از درون تاریکی آوایی شنیدند : سنگ های روی زمین را بر پشت اسبان تان بگذارید.

شوالیه ی اول گفت : دیدی؟! بعد از این کوهنوردی ، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمی کنم.

شوالیه ی دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید ، سپیده دم بود ، و نخستین پرتو های آفتاب بر سنگ های شوالیه ی پارسا تابید : الماس ناب بودند.


استاد می گوید : تصمیم های خداوند اسرار آمیز ، اما همواره به سود ماست.
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
arash123
پست جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ - ۰۲:۱۸
پست #11


سرباز یکم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 36
تشکرها: 4 *
تاریخ عضویت : شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۰:۵۵
از : تهران
کد کاربری : 29,945
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


ممنون. خیلی خوب است.
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
ghajar
پست سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۸ - ۲۳:۳۸
پست #12


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 66
تشکرها: 23 *
تاریخ عضویت : چهارشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۸ - ۲۰:۳۹
از : ما نشستیم آقا
کد کاربری : 30,263
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در
صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار
پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره
بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد:
"پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند." مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین
کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می
شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده
بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها
با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع
شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را
بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید."زوج
جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان
به پزشک مراجعه نمی کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می
گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
dont-sansor
پست پنجشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۹:۰۰
پست #13


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


شام اخر

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام اخر دچار مشکل بزرگی شد:می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا,یکی از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند,تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند.روزی در یک مراسم همسرایی,تصویر کامل
مسیح را در چهره ی یکی از ان جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.
سه سال گذشت.تابلو شام اخر تقریبا تمام شده بود;اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می_
اورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جستجو,جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی ابی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند,چون دیگر فرصتی
برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است,به کلیسا اوردند:دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع,داوینچی از خطوط بی تقوایی,گناه و خودپرستی
که بخوبی بر ان چهره نقش بسته بودند,نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد,گدا,که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود,چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با امیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:(( من این تابلو را قبلا دیده ام!))
داوینچی با تعجب پرسید:((کی؟))
-((سه سال قبل پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم,زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم!!!))

برگرفته از کتاب ((شیطان و دوشیزه پریم)),پائلو کو ئلیو


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

Reply to this topicStart new topic
1 نفر در حال بازديد مبحث (1 نفر مهمان و 0 نفر موتورهاي جست و جو)
0 عضو :

 

IPB skin developed by: eXtremepixels
RSS نسخه چاپی زمان کنونی: چهارشنبه ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۸:۵۴