Reply to this topicStart new topic
2 صفحه V  < 1 2  
> داستان های کوتاه اما زیبا

 
dont-sansor
پست چهارشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۴:۲۲
پست #16


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


QUOTE (soroush-R @ سه شنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۰ - ۰۹:۵۶) *
همه ی داستانات تکرای اند.جدید بذار.

شما اگر داستان جدیدی دارید خوشحال می شوم همکاری کنید.
---------------------------------------------------------------
انتخاب

- آقايون، خانوما چي ميل داريد؟
- چاي
- چاي
- چاي
- چاي
- چاي
- چاي
- چاي
- چاي
- آب پرتقال
 - مي خواي متفاوت باشي، نه؟!


محمد گنجي
------------------------------------------------
پدربزرگ پير و نوه

پدربزرگ خ يلي پ ير شده بود . پاها يش ديگر قدرت راه رفتن نداشت، چشمها يش جا يي را نم ي د يد، گوش ها يش نم ي شن يد، حتي دنداني هم برا ي غذا خوردن نداشت . پسر و عروسش تصم يم گرفتند د يگر او را سر م يز غذا ننشانند، بلکه کنار بخار ي به او غذا بدهند.
روزي غذا ي پيرمرد را در فنجان ر يختند و برا يش بردند. پيرمرد فنجان را به طرف خودش کش يد؛ اما از دستش افتاد و شکست. عروسش عصبان ي شد و گفت از ا ين به بعد غذا ي او را در تشت م ي ر يزد و به او م ي دهد . پيرمرد اه ي کش يد، اما چيزي نگفت.
يک روز زن و شوهر در خانه نشسته بودند که د يدند پسرشان ميشا روي زمين نشسته و کار ي انجام م ي دهد . پدر مي پرسد:تو دار ي چه کار مي کني؟
ميشا گفت:من دارم تمر ين م ي کنم .وقتي شما پير بشو يد من مي خواهم با اين تشت به شما غدا بدهم.



تولستوي



--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
soha1390
پست چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۰ - ۰۰:۵۷
پست #17


انیشتین دارینوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 258
تشکرها: 58 *
تاریخ عضویت : شنبه ۱۸ تير ۱۳۹۰ - ۲۱:۰۶
از : ايران زمين
کد کاربری : 31,642
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


داسنايي كه ميزاري خيلي قسنگن in love.gif
چرا ديگه داستان نميزاري؟ confused.gif


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
dont-sansor
پست سه شنبه ۱۳ دي ۱۳۹۰ - ۰۲:۲۴
پست #18


سرباز دوم دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 90
تشکرها: 43 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۰ - ۰۰:۲۱
از : خوزستان
کد کاربری : 31,644
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


QUOTE (soha1390 @ سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰ - ۰۷:۵۷) *
داسنايي كه ميزاري خيلي قسنگن in love.gif
چرا ديگه داستان نميزاري؟ confused.gif


شما لطف دارید.
راستش بعد از این که کامپوترم خراب شد دیگه نتونستم زیاد بیام سایت.حالا تا چند روز دیگه می خوام یک سیستم جدید بخرم بعد از ان دوباره فعالیتم رو شروع میکنم.


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
mgamer
پست سه شنبه ۱۳ دي ۱۳۹۰ - ۰۵:۳۴
پست #19


▅ ▇ ▅ ▇ ▂ ▃ ▁ ▁ ▅ ▃ █ ▅
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 912
تشکرها: 343 *
تاریخ عضویت : شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۵
از : :|
کد کاربری : 30,970
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


سه مرد تنبل
سه مرد زير درخت دراز کشيده بودند . يک بازرگان از آنجا عبور مي کرد. او به آن مردها گفت هرکدام از شما که تنبل ترين است، به عنوان هديه به او يک روپيه (واحد پول هند) خواهم داد.
يکي از مردان فوري برخاست و گفت روپيه را به من بده من از همه تنبل تر هستم. بازرگان گفت : نه تو از همه فعال تر هستي و هديه را نخواهي گرفت.
دومي در حال درازکش دستش را دراز کرد و فرياد زد روپيه را بياور و به من بده. بازرگان گفت تو هم همچين فعال هستي.
سومي در حال درازکش گفت روپيه را بياور و در جيب من بگذار، من تنبل ترين هستم. بازرگان خيلي خنديد و روپيه را در جيب او گذاشت.

laughing.gif laughing.gif laughing.gif


--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
mgamer
پست سه شنبه ۱۳ دي ۱۳۹۰ - ۰۵:۳۶
پست #20


▅ ▇ ▅ ▇ ▂ ▃ ▁ ▁ ▅ ▃ █ ▅
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 912
تشکرها: 343 *
تاریخ عضویت : شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۵
از : :|
کد کاربری : 30,970
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


غذای روح
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
« غذاي روح - آن لاندرز »



--------------------
Go to the top of the page
 
+Quote Post

Reply to this topicStart new topic
2 صفحه V  < 1 2
1 نفر در حال بازديد مبحث (1 نفر مهمان و 0 نفر موتورهاي جست و جو)
0 عضو :

 

IPB skin developed by: eXtremepixels
RSS نسخه چاپی زمان کنونی: جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۲:۴۲