Reply to this topicStart new topic
 
> داستان فانتزی, این داستان به صورت سریالی در اختیارتان قرار میگیرد

 
dragon_burner
پست پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۲:۱۱
پست #1


8
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 291
تشکرها: 130 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۲:۱۲
از : آسمان بی ستاره
کد کاربری : 30,147
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


شاه زاده سرزمین دور

قسمت اول

شاه زاده ای قشنگ و ناز نشسته بود با چند تا از ندیمه ها
برای او قصه میگفت قصه ی سرزمین دور یدونه از ندیمه ها

دشت قشنگ کوه سپید درخت و مهتاب وصحر , قصه قصرای بلند
ماه و زمین دیو دو سر تخت پرنده با دو اسب , اسب سپید اسب قشنگ

یه شاه پیر و غرغرو یک ملکه که هستش چاق و تپلو
نگهبانی که ندیده حتی یه قسمت از این سریال ناوارو

اما!!!, یه شاه زاده زبر و زرنگ خوشگل و خوش قد و بالا
تند و سریع مثل پلنگ , قوی و پر زور مثل یه شیر

با هوشو عقل و زکاوت هر چی بگم بازم کمه
این پسره روی زمین هزار تاشم اگر باشه بازم کمه

اونقـدر گفت که دل شا هـزاده قـصه مارو برد

حالا قصه ما از این جا شروع میشه که!!!


روزی روزگاری توی سرزمین دور یه پادشاهی بود که هی غرغر میکرد, از همه چیز ایراد میگرفت همش اخماش تو هم بود با اخلاق بدش هم خودشو ناراحت میکرد هـم بقیرو تا این که خدا بهشون یه بچه خوشگل و تپل مپل داد.

از اون به بعد پادشاه قصه ما خوشحال بود و دیگه اخم نمیکرد چون به آرزوش رسیده بود, اون ساحب یه پسر شده بود تا بعد از خودش اون پسر شاه سرزمینش بشه . اون به تمام پیک ها , نامه رسونا و جارچی ها دستور داد تا خبر به دنیا اومدن پسرشو به هـمه سرزمینش ببرن وپاد شاه های سرزمین های همسایه رو به جشن تولد پسرش دعوت کنند.

پادشاه قصه ما سرزمین بزرگی داشت برای همین حـد اقل یک سال تول میکشید تا خبر تولد پسر پادشاه قـصه به بقیه شاه ها برسه و دو سال هم طول میکشید تا برسن پس اونارو برای جشن تولد سه سالگی پسرش دعوت کرده بود.

توی این مدت پایتخت حکومت پادشاه قصه ما پر از گل و چمن شده بود تا برای جشن بزرگ آماده و قشنگ بشه قـصر دوباره رنگ شده بود , با رنگهای ابی و فیروزه ای , پرچم هـای قشنـگ و تازه دوخـته شدن خونه های قدیمی شهر هـم دوباره از نو ساخته شدن که خیلی قشنگتر از قبلشون بودن دشـت دور شهر پر از گـل شده بود.

کوچولوی قصه ما هـرچقدر که بزرگ تر میشد قشنگ ترو دوست داشتنی تر میشد اونقدر که هـمه احالی قـصر و هـمه مردم شهر اونو دوست داشتن و برای دیدنش لحظه شماری می کردن مـلکه کـه علاقـه مردم به آتیلا رو دیده بود هـم خوش هال بود و هـم کمی نگران که نکـنه یکی بچشو بـدزده و فکر و خیال هـای مخـتـلـف و جور واجور به سرش مـی رسیـد تا این که دیـگـه نزاشت کسی به آتبلا کوچولو نزدیـک بشه حتی چـنـد تا از سربازای قصر رو فقط برای محافظت از بچش مامور کرد.

ادامه داستان در برنامه بعـد

از خواننده های مهترم درخواست انتخاب یک اسم زیبا و مناسب برای کوچولوی قصمون دارم

با تشکر: Darklegioner

ویرایش شده توسط dragon_burner: پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ - ۲۱:۱۲


--------------------
<DARKLEGIONER§---


Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
BiG_BosS
پست پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۲:۴۳
پست #2


.:BiGGesT BosS:.
نماد گروه
گروه : اخراجی ها
ارسال ها: 1,929
تشکرها: 1082 *
تاریخ عضویت : سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴ - ۱۲:۰۰
از : Peace Walker
کد کاربری : 16,554
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


مهدارف بزار اسمشو نام کنعانی منه! laughing.gif oh go now.gif


--------------------
Got one riding shotgun and no not one of them got gloves
Now wheres the rubbers? Whose got the rubbers?
I notice there’s so many of them
and there’s really not that many of us.
And ladies love us,my posses kicking up dust.
Its on till the break of dawn and were starting this party from dusk.
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
heidari
پست جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۸ - ۰۱:۲۰
پست #3


استوار دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 890
تشکرها: 283 *
تاریخ عضویت : شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۳:۰۷
از : سرزمين روياها _ بستر انديشه ها ( دارينوس )
کد کاربری : 29,961
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


هرجور راحتی اسم بزار،بزار .....باید فکر کنم.پادشاه خوب خیلی خوبه شوخی کرد...شماخودتونر یک اسم پسنهاد بدین تا ما نظر بدیم.
باتشکر.


--------------------
دل بی دوست درخت بی ثمر است.
حضرت امام علی (ع)
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
dragon_burner
پست دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۱:۱۵
پست #4


8
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 291
تشکرها: 130 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۲:۱۲
از : آسمان بی ستاره
کد کاربری : 30,147
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


شاهزاده سرزمین دور
قسمت دوم

کوچولوی قصه ما حالا دو سالش شده و میتونه خودش بـه راحـتی راه بره و هـمـیـن نگرانی های ملکه رو بیشتر کرده , نه فقط به خاطر راه رفتن آتیلا بلکـه به خاطر شیرین زبونیش که باعث شده بود بیشتر از قبل همه به آتیلا علاقه پیدا کنن ولی از نظر پادشاه قصه علاقه مردم خیلی هم خوب بود چون در آینده وقـطی پسرش به پادشاهـی رسـیـد بـخـاطر عـلاقه مردمش مشـکلات کمتری خواهـد داشت ولی ملکـه حرف خودشو میزد و با این حرفا کاری نداشت.

آتیلا کوچولو چشم های جالبی داشت یک چشمش آبی روشن بود یک چشمش هم دو رنگ بود آبی روشن و آبی لاجوردی , موهـای طلایی براغ و خیلی قشنگی داشت, موهاش یه جوری بود که انگار از طلا درست شده بود پوست بدنش هـم سپـیـد بود ولی نه مثل برف یک پسر خوشگل و بانمک که همه دوست داشتـن یکیشو داشته باشن, ولی فقط همین یکی بود.


در یکی از روز ها یک گروه نمایشی به شهر آمد بود که نمایش های بامزه و خنده دار اجرا می کردنـد, حتی تو گروهشون شعبده باز و تردست هم داشتن, یکی از افسر ها که شاهـد نمایش این گروه بود به قصر میره و به پادشاه پیشنهاد یک جشن کوچیک برای آتیلا کوچولو رو میده که پادشاه هـم قبول میکنه و ازایـن پیشنهاد خوشهال میشه


برای شب اطرافیان و عـده ای از تاجرا ن و افراد مهم و سرشناس شهر دعوت میشـن تا در جشن شرکت کنـن جشن خوبی بود چون گروه نمایشی برنامه های مختلف و جالبی اجرا کردن , یکی شون با آتیش بازی میکرد حتی میتونس از دهانش آتیش بیرون بیاره که آتیلا کوچولو رو خیلی ترسونده بود اونقدر که گریش گرفت و باعث شد مدیر گروه نمایش بترسه و به دلقک ها دستور داد تا سریع یک نمایش خنده دار اجرا کنن تا بتونن
آتیلا کوچولو رو بخندونن .

دلقک ها شروع کردند و با قیافه های با مزه و خنده دارشون , با دماقای گرد و قلمبه کارای خنده دار میکردن . هی دمبال هم میدویدن و کتک کاری میکردن حتی یک داستان خنده دار هم به صورت نمایش اجرا کردن. کوچولو حسابی خندش گرفته بود و بلند میخندید.

حالا نوبت شعبده باز رسیده بود و همه منتظر دیدن کار هلی عجیب و خارق العدش بودن شعبده باز با یه کلاه بلند و لبه دار سیاه که یه نوار بنفش دورش بود و شلوار سیاه و پیراهن سپید و یک شنل سیاه رنگ که لبه های بنفش داشت , یک عصا هم داشت که با یک ورد عجیب به مار تبدیلش کرد , یه عصای دیگه داشت که آتشش زد و به یک دسته گل تبدیل کرد و به آتیلا کوچولو هـدیه داد, اون کارای عجیب دیگه ای هـم انجام داد, از تو کلاهش یدونه خر گوش در آورد و از تو شنلش چند تا کبو تر که هیچ کس نفهمید این کبوترها رو چطوری توی شنلش قایم کرده بود که پیدا نبود , شعبده باز حتی یک کتاب داشت که اولش همه ورقاش سفید بودن شعبده باز ورد خوند و تو کتاب فوت کرد اتفاق عجیبی افتاد تمام ورق های کتاب پر از نقاشی شده بودن شعبده باز دوباره ورد خوند و تو کتاب فوت کرد و این بار نقاشی ها رنگ شده بودند.

اون شب خیلی خوش گذشت و شادیش با تر دستی کامل تر شد, تر دست چند تا توپ رو با حرکات جالبش به هوا پرتاب میکرد و هـمه رو متعجب کرده بود , حالا نوازنده ها شروع به آهنگ زدن کردن آهنگ قشنگی بود, خواننده هم داشتن که شعرهای شادی می خوند, خواننده که شروع به خوندن کرد سه تا دختر کوچولو با لباسای خوشگل و رنگارنگ شروع به رقیدن کردن ملکه و خواهرش خیلی خوششون اومـده بود و به اون دختر ها نفری یک سکه طلا هـدیه دادن.

فردای اون روز اتفاقات عجیبی افتاد که ...


ادامه داستان در برنامه بعدی


دوستان عزیز لطفا برای ملکه و پادشاه قصه هم یک اسم مناسب انتخاب کنید
با تشکر: Darklegioner

ویرایش شده توسط dragon_burner: پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ - ۲۱:۳۲


--------------------
<DARKLEGIONER§---


Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
heidari
پست دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۱:۳۰
پست #5


استوار دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 890
تشکرها: 283 *
تاریخ عضویت : شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۳:۰۷
از : سرزمين روياها _ بستر انديشه ها ( دارينوس )
کد کاربری : 29,961
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


پس بالاخره براش اسم گذاشتی.اسم بدکی هم نیست خوبه بهش میاد.
ما منتظریم.


--------------------
دل بی دوست درخت بی ثمر است.
حضرت امام علی (ع)
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
M0STAFA
پست دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۲:۰۸
پست #6


کاربر معمولی
نماد گروه
گروه : مدیران
ارسال ها: 2,805
تشکرها: 1623 *
تاریخ عضویت : دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵ - ۱۲:۰۰
از : مشهد
کد کاربری : 23,546
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


تخیل خوبی داری. کمی در مورد نگارشت بیشتر دقت کن. غلطهای املاییت کمی زیاد شده. سعی کن خسته کننده ننویسی. زیاد به جزئیات نپرداز.

من بودم اسم ملکه رو میگذاشتم آنجلیکا و اسم شاه رو آرتور.


--------------------



And Then There Were None
Bye
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
heidari
پست دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۳:۳۴
پست #7


استوار دارينوس
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 890
تشکرها: 283 *
تاریخ عضویت : شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۳:۰۷
از : سرزمين روياها _ بستر انديشه ها ( دارينوس )
کد کاربری : 29,961
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


ضمنا دوست عزیز،فونتت را هم اصلاح کن و همچنین اندازه که به بد شدن متن کمک می کند.
باتشکر.


--------------------
دل بی دوست درخت بی ثمر است.
حضرت امام علی (ع)
Go to the top of the page
 
+Quote Post
كاربراني كه از اين پست تشكر كرده اند :

 
dragon_burner
پست سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ - ۰۰:۳۱
پست #8


8
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 291
تشکرها: 130 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۲:۱۲
از : آسمان بی ستاره
کد کاربری : 30,147
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


QUOTE (M0STAFA @ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ - ۱۳:۳۸) *
تخیل خوبی داری. کمی در مورد نگارشت بیشتر دقت کن. غلطهای املاییت کمی زیاد شده. سعی کن خسته کننده ننویسی. زیاد به جزئیات نپرداز.

من بودم اسم ملکه رو میگذاشتم آنجلیکا و اسم شاه رو آرتور.


از توجه شما خیلی متشکرم ولی من این داستان رو به زبان کودکانه نوشتم تا برای کودکان جزابتر از بزرگسالان باشه
و باز هم از همه دوستانی که تاپیک های من را دنبال میکنند متشکرم

با تشکر: Darklegioner

ویرایش شده توسط dragon_burner: سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ - ۰۰:۳۱


--------------------
<DARKLEGIONER§---


Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
dragon_burner
پست سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۲:۰۳
پست #9


8
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 291
تشکرها: 130 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۲:۱۲
از : آسمان بی ستاره
کد کاربری : 30,147
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


شاه زاده سرزمین دور
قسمت سوم


حمله ملخ ها باعث از بین رفتن گلها و خیلی از گیاه های دیگه شده بود , دشت ها و مزارع زیادی ازبین رفته بودکه باعس ترس مردم شده بود و خرافات عجیبی هم بین مردم شایع شده بود , بعضی ها می گفتند که چشم دو رنگ آتیلا کوچولو باعث بد بختی میشه بعضی ها هم می گفتند که آتیلا کوچولو نباید هیچ وقط بلند بخنده چون خنده بلند دیشب آتیلا ملخ ها رو به اینجا آورده.

هامن شاه خیلی ناراهت و آشفته بود , از حرف های مردم خیلی میترسید , به این دلیل اشخاصی را برای تحقیق بصورت افراد آدی به شهر فرستاد تا منبع شایعات رو پیدا کنند تا راهی برای آرام کردن مردم و بازسازی دوباره ی مزارع و دشت های گل پیدا کنند.

ولی متاسفانه کاری از دست کسی بر نمیامد چون ملخ ها در فصل بار دهی مزارع حمله کرده بودند و فرستی برای جبران نبود , خبری هم از منبع شایعات بدست نرسید و هیچ کس نمیدانست که چه کسی این شایعات را بین مردم پخش کرده , ناآرامی ها هر روز بیشتر می شد.
خبرهای بدی به گوش میرسید مردم به فکر شورش بودند و دزدی ها زیاد تر شده بود , شهر ها و مزارع زیادی از حمله ملخ ها خسارت دیده بودند حتی انبار های سلطنتی هم درحال خالی شدن بودند.

وعده های مختلف هم فایده نداشت چون مردم گرسنه فقط به فکر سیر کردن شکمهایشان هستند, غذای سرباز ها کم شده بود و هامن شاه نگران شورش نگهبان ها بود همه منتظر رسیدن تاجر ها بودند تا شاید بتوانند کمی گندم , جو و یا شاید ذرت برای آرد نان هایشان بیاورند , بعضی ها هم که توانایی شکار داشتند به شکار میرفتند تا هم برای خودشان و هم برای فروش حیوانی را شکار کنند .

با همه تلاش های هامن شاه مردم نارازی تر میشدند سرباز های زیادی هم بدلیل کمبود مواد غذایی اخراج شدند,آشوب ها شروع شدند مردم گرسنه به مناطقی که مورد حمله ملخ ها قرارنگرفته بودند حمله می کردن عده ای از سرباز های اخراجی گروهی را تشکیل داده بودند و به مراکزحکومتی شهرها و خانه های تاجرها حمله میکردند بعضی از سرباز ها هم فرار میکردند و امنیت شهر ها به خطر افتاده بود بعضی از مردم هم به سرزمین های دیگر مهاجرت میکردند.

گروه های شورشی برای حمله به شهر با هم متحد شده بودند پاتخت را محاصره کرده بودند فقط پانصد نفر سرباز در شهر حظور داشتند شهر چهار دروازه داشت و هر چهار دروازه شهر توسط شورشی ها محاصره شده بود , هامن ترسیده بود و به یک راه حل برای جلوگیری از جنگ فکر میکرد که شورشی ها حمله کردند.

سیصد نفر به دروازه اصلی حمله کردند کماندار ها با تمام سرعت تیر اندازی میکردند دویست نفر شمشیر زن برای دفاع از شهر پشت دروازه منتظر بودند تا در صورت شکسته شدن دروازه از شهر دفاع کنند , که این طور هم شد و دروازه اصلی شکسته شد و شورشی ها به شهر حمله کردند , خبر به شاه رسید و هامن چاره ای بجز فرار نداشت و با اقوام و خانواده اش لباس خدمت کار ها رو پوشیدند و با کمی سکه طلا و جواهرات از شهر فرار کردند.


ویرایش شده توسط dragon_burner: پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ - ۲۱:۴۱


--------------------
<DARKLEGIONER§---


Go to the top of the page
 
+Quote Post

 
dragon_burner
پست سه شنبه ۲۹ دي ۱۳۸۸ - ۰۱:۰۵
پست #10


8
نماد گروه
گروه : اعضا
ارسال ها: 291
تشکرها: 130 *
تاریخ عضویت : يكشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸ - ۲۲:۱۲
از : آسمان بی ستاره
کد کاربری : 30,147
موجودي بانك: $2,147,483,647
نمایش موجودی


سلام دوستان عزیز
با کمی تفکر و تقویت تخیل میخواهم خودم رو برای ادامه داستان آماده کنم
به احتمال زیاد نوشته های بالا اصلاح خواهند شد

با تشکر از همراهی شما عزیزان

ویرایش شده توسط dragon_burner: سه شنبه ۲۹ دي ۱۳۸۸ - ۰۱:۰۶


--------------------
<DARKLEGIONER§---


Go to the top of the page
 
+Quote Post

Reply to this topicStart new topic
1 نفر در حال بازديد مبحث (1 نفر مهمان و 0 نفر موتورهاي جست و جو)
0 عضو :

 

IPB skin developed by: eXtremepixels
RSS نسخه چاپی زمان کنونی: جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸ - ۰۵:۳۲